دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
شهادت بسملم از یک نگاه چشم مستستشاجل در خاطرم نآید ز لعل میْپرستستش
ز خود چندان فراموشم که نآیم هیچ در یادشاگرچه همچو بلبل روز و شب باشم به فریادش
اگر بر قاصد نظاره بخشد رخصت بارشبساط خرمن هستی بسوزد برق دیدارش
هر کرا گر دلبرش باشد نباشد دل برشدل برش باشد فدا آنجا که باشد دلبرش
ندانم گرمی خونی که دارد رنگ تأثیرشکه جوهر گل کند آیینهسان از آب شمشیرش
چه خاصیت بود یارب نصیب چشم زهگیرشکه در پرواز میآید دل از شوق پر تیرش؟!
هر کس که پر از باده عشق است ایاغشجز بوی گل عیش نباشد به دماغش
بتی دارم که چتر مهر باشد زیب اورنگشفلک بر چشم سازد سرمه خاک لعل شبرنگش
دمد صبح امید من اگر از شام هجرانشنگه خورشید خرمن میکند از روی تابانش
چه امکان است گردد از دلم بیرون تمنایشکه باشد صورتم آیینهسان محو تماشایش
میکند نظاره تا بر روی آن تنناز رقصهمچو آن طفلی که در گلشن کند از ناز رقص
تا قضا زد خیمه هستی درین نیلی بساطشهد جام عیش را با زهر غم کرد اختلاط
گر نهای بلبل تو را از صحبت گلها چه حظ؟!نیستی مجنون تو را از محنت لیلا چه حظ؟!
بید مجنون را به جز آشفتگی از بر چه حظ؟!از صدای نغمه بلبل به گوش کر چه حظ؟!
هر کس که دارد یک دلبر فیضمحوست گویا در منظر فیض
تا شد از کتم عدم در ملک هستی بود شمعدایه شد پروانه گویا در شب مولود شمع
بس که شب تا روز از غم گریهها دارد چراغاز زبان شعله عرض مدعا دارد چراغ
از کمال روشنی در دیده شد جای چراغکس نباشد در جهان امروز همتای چراغ!
ای به خوبی در میان خوبرویان معترفجبهه گل راست از شرم رخت داغ کلف!
یار ما را پیرهن از برگ گل باشد لطیفاز حریر پرتو مه بر رخش دارد نظیف
ای شوخ پریوشان آفاقبر باده ده شکیب عشاق!
ای لعل لب تو جان عاشقابروی کژت کمان عاشق!
دارد چمن ز رونق فصل بهار رنگهر برگ گل گرفته مگر از هزار رنگ؟!
اگر خرامی به سوی چمن بدین نیرنگبه پیش روی تو گل میرود ز رنگ به رنگ