دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
تا خیال صورتش شد دیدهام را جلوهگرچشم نگشایم به سوی نقش و تصویر دگر
ای خرام ناز تو چون جلوه طاووس نرطائر نظاره را اندر هوایت بال و پر
ای روی تو آفتاب خاورلعل لب تو زلال کوثر!
آه ازآن روزی که گردیدم من از وصل تو دورهوشم از سر رفت و طاقت از دل و از دیده نور
شب که با یاد رخت داشت دلم سوز و گدازبرق آهم به تکاپوی تو شد در تک و تاز
قامتم خم گشت آخر از غم بالای نازیک سر مو کم مبادا از سرم سودای ناز!
گرچه در راه محبت در تک و تازم هنوزنیست مضرابم برون پرده سازم هنوز
بس که از زلف تو من خاطرپریشانم هنوزسنبل است چیزی که میباشد به دامانم هنوز
رفت جان بر باد و دور از وصل جانانم هنوزرهنورد ساحت صحرای هجرانم هنوز
در غمت جان دادم و اما تو در نازی هنوزدر بساط عشق رخماتم تو شهبازی هنوز
ای عارض گلگون تو از باده گهرریزشمشیر جفای تو بود بر سر من تیز
هرچه جز عشقش مرا عار است و بسمدعا از یاریام یار است و بس
از تبسم لعل او چون غنچه خندان است و بسبر جراحتهای قلبم یک نمکدان است و بس
بر رخش آیینه را یک چشم حیران است و بسجوهر دل را غرض نیرنگ امکان است و بس
با زخم تغافل ز لب یار دوا پرسز ابروی کجش واقعه قد دو تا پرس
آهنگ کوهسار تو از گوش کر مپرستشویش پای آبله از نیشتر مپرس!
میروم از خویش هر ساعت ز دنبال نفسمحمل ما را بود ساز شکست دل جرس
یک نگاه از چشم مخمورش تو را باشد هوسعرض مطلب کن مباد افتد قبول ملتمس
ز خون دیده من نامه به یار نویسبه جای مهر که آمد تو انتظار نویس
گر زیان ظاهر نمایی در خیال سود باشیأس تا کی بر امید چهره مقصود باش!
گر نهای صندل برو درد سر خمار باشمهره نتوانی شدن باری تو زهر مار باش!
چند روزی بر بنای طاق غم معمار باشیا در امید شو یا صورت دیوار باش!
بنای عشق گرت هست خانه ویران باشنوای ساز فراقت بود نیستان باش
هرکه را باشد چو من گر شوخ سیمینغبغبشدر جهان نبود به غیر از شادکامی مشربش!