دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
پریشان جعد سنبل از سر زلف سمنسایتگشاده غنچه از خندیدن لعل شکرخایت
میکنم جان در غم او کندن جانم عبثدر وفایش عهد کردم عهد و پیمانم عبث!
چاک است گویا پیراهن صبحانجم بریزد از دامن صبح
هرکس که باشد همخانه صبحچون مهر گردد پروانه صبح
گرچه در میخانه بر لب خندهها دارد قدحچشم عبرت سوی این بزم فنا دارد قدح
باز از رنگ حنا شد پنجه دلدار سرخرنگ دامان شفق آمد کنون پیکار سرخ
تا خیال ابرویش کردم سرم آمد به یادیاد مژگانش نمودم خنجرم آمد به یاد
اگر شمع دلیل الفت ما رهنما گرددپر پروانه را خاصیت بال هما گردد
ندانم ساغر عشرت کرا سرشار میگرددکه امشب چشم ساقی چون قدح بیدار میگردد!
اگر آیینه بر روی تو عرض مدعا داردز دست صورتت زنجیر حیرانی به پا دارد
بت نامهربانم کی ز حال من خبر داردز مهرش نگذرم یک ذره گر از من گذر دارد
غبار سرمه تا در خانه چشمش وطن داردسیاهی پرده از ساز تغافل در بدن دارد
تا کلک صنع چشم تو سرمشق ناز کردهمچون تذرو ناز تو در چشم باز کرد
آتش عشق که خاکم تحفه بر باد آوردننگ هستی آبروی نیستی یاد آورد؟!
رنگ رخسار تو از رخسار گل ننگ آوردگل اگر روی تو بیند رنگ از رنگ آورد
مانی چین نقش مطبوع تو در چین آوردچین زلفت چین غم بر جبهه چین آورد
غنچه از لعل تو سبق گیرددر و یاقوت در طبق گیرد
شهابآسا نگاهم از سپهر دیده میتازدتماشا در بساط عارضش شطرنج میبازد
زلف مشکین تا به دور ماه رویش هاله زدشور طوفان از نوایم در نیستان ناله زد
مرا از عالم و آدم غم عشق تو بس باشدبه پیش آتش عشقت دلم مانند خس باشد
مرا عشق تو تا سرمایه دنیا و دین باشدازآن از دین و دنیا حاصل عمرم همین باشد
هر کرا زلف عنبرین باشدمار در گنج او قرین باشد
هر کرا دل محو آن آیینهرخسار شدجلوه آیینه او شوخی دیدار شد
هر کرا چشم تو صهبا میکشددست از دنیا و عقبی میکشد