دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
از تبسم لعل او تا نشئه از مل میکشدچهره مینا عرق از شرم قلقل میکشد
تا کمند زلف او صد دل به یک مو میکشدبار منت مرغ دل از خال هندو میکشد
کتاب عارضش را تا سواد خط نمایان شدز مضمون براتش مور مهمان سلیمان شد
آه از دور فلک یک لحظه بر کامم نشدقرعه فال طرب یک بار بر نامم نشد!
ماه سیماندام من هرچند عالیجاه شدپیکرم سیماب، کارم آه، رنگم کاه شد
ماه من امروز در مصر ملاحت شاه شدیوسف از شرم جمال او به زیر چاه شد
تا نزاکت زان خرام قد دلجو میچکداز حیا سرو آب گشته بر لب جو میچکد
به اوج دلبری روی تو تا ماه تمام آمدهلال ابرویت در چشم من عید صیام آمد
شبی در خاطرم زلف تو آمدخیال نافه از یادم برآمد
خوبرویان شیوه حیرت شعارم کردهاندهمچو نقش پا به خود آیینهدارم کردهاند
مهر عشقش در ازل خط جبینم کردهاندنام مجنون را ازآن نقش نگینم کردهاند
شبنم عرض ادب از چشم حیران ریختنددانه امید را چون مهر یکسان ریختند
ساغر عیش ابد گرچه به دستم دادندراه راحت همه از جام الستم دادند
از نگه تیری به جانم آن کمانابرو زندشکر الطافش مرا بر تن سر از هر مو زند
هر کجا آن شوخ گر صیدی به ابرو میزندبسملش چون ماه نو بر چرخ پهلو میزند
عشق را حسن تو قانون دگر پیدا کندوامق از مهر تو ترک پیشه عذرا کند
عنبر زلف کژت بازار عنبر بشکندقیمت لعل لبت سودای گوهر بشکند
باده عشق تو در هر دل اگر جوش کنداگرش آب حیات است کجا نوش کند؟!
رنگ و بوی باغ حسنت در چمن شور افکنداز دهان غنچه لعلت خنده را دور افکند
غنچه را لعل لبت دلخون کندسرو را نخل قدت واژون کند
ارغوان در پیش رخسار تو بیرنگی کندغنچه از خندیدن لعل تو دلتنگی کند
یار به من باز جفا میکندترک مدارا و وفا میکند
غمزه مردمشکارت غارت جان میکندعشوه عابدفریبت قصد ایمان میکند
عارض چون ماهش از برقع نمایان میکندعالمی را شمع رخسارش چراغان میکند