دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
چو با صد حسرتش از دور بینمچه راه آنکه با آن مه نشینم
ز هجرت ای مَهِ بیمهر دل نابود شد تن همچه بودی گر بدان دو رفته همره بودمی من هم
عکس رخسار چو بر ساغر صهبا فکنمگونه ای زردوشی در می حمرا فکنم
بگفت عشق که می نوش و رو به ملک عدمبگفتمش که بده جام می دمست و قدم
باز در دیر مغان آه و فغان آوردهامعالمی را از فغان خود به جان آوردهام
اینکه خود را به در میکده عریان کردمخرقه را رهن شراب از پی رندان کردم
من که مخمور سحرگاه به میخانه رومشام سرمست و غزلخوان سوی کاشانه روم
کنج تاریک غمت را تا به کی مسکن کنمباشد از شمع رخت آن خانه را روشن کنم
چون عکس روی مغبچه خواهم تماشا بنگرمآیم درون دیر در مرآت صهبا بنگرم
از باده تبرا چه کنم چون نتوانماندیشه تقوا چه کنم چون نتوانم
چه خوش باشد که باشد در بهارمکنار جوی و سروی در کنارم
بهاران گر به گلشن طرح جام و ساغر اندازیمبیا این سقف بشکافیم و طرح نو در اندازیم
دل سوزد از غم رخ آن شوخ مهوشمساقی کجاست باده که بنشاند آتشم؟
مستم آنسان که گر از دیر مغان برخیزمافتم ای مغبچه خود گو که چسان برخیزم
نبینم سوی او گرچه به رویش آرزومندمچو در مجلس بود آن مه بدین مقدار خرسندم
به دو چشم یار اسیرم که همی زنند تیرمبه من غریب رحمی که به کافران اسیرم
باز در دیر بتی عشوهنما میبینمکاهل دین را ز وی آشوب و بلا میبینم
ما به میخانه پی دفع گناه آمدهایمیعنی از زهد ریایی به پناه آمدهایم
ای کافر بد مست که بردی دل و دین همجان نیز فدایت مگذر غافل ازین هم
نیست دل اینکه منِ زارِ بلاکش دارماز تو در سینه خود پارهای آتش دارم
گفت راهم را بروب آن سیمبر گفتم به چشمگفت دیگر ره بزن آبش دگر گفتم به چشم
در دیر زار مغبچه شوخ مهوشمکز هجر او چو خال عذارش بر آتشم
تا از هوای مغبچگان ناتوان شدمدر دیر خاک درگه پیر مغان شدم
گرچه دوش از داغ هجران آتشین تب داشتمسوز این آتش فزونتر بود کامشب داشتم