دفتر شعر
۵۶ شعر در این دفتر
ساقی نه ز آب تلخ کز آتش تیزیکرطل گران سوی من آور برخیز
ساقی بقدح می طربناک اندازعکس رخ پاک در می پاک انداز
رفتی و بچشمم از تو تابست هنوزچشمم ز خیال تو پرآبست هنوز
رفتی و دل از غمت فگارست هنوزوز شوق تو چشمم اشکبارست هنوز
یارم نشد آن بت پریوش هرگززو شاد نگشت این دل غمکش هرگز
دارم ز وجود خود پریشانی و بسوز جمله کرده ها پشیمانی و بس
دیدند یکی قلندر فقراندیشاز منزل و خانمانش دوری شده کیش
آنروی که اوج حسن شد جلوه گهشنظاره نموده ام ز زلف سیهش
خواهی که بدت رو ندهد خوشخو باشبا اهل دو کون یکدل و یکرو باش
هر چیز رسد ز اهل دوران مخروشوز قسم ازل زیاده را بیش مکوش
خواهی که به خاصگان حق گردی خاصاول ز عوام خویش را ساز خلاص
خواهی که ترا رسد ز درویشان فیضتو نیز رسان ز جود با ایشان فیض
ای دل تو مگر که مشک نابست آن خطزآنرو که ز زنگ در حجابست آن خط
ای از تو درون ناتوانم را حظوز حسن تو چشم خون فشانم را حظ
در روز جدایی غم دلسوز وداعوان آتش هجر شعله افروز وداع
تا شد بدرون آتش هجران واقعوانگه ز برونم اشک غلطان واقع
ای زاتش سودای تو داغم بر داغدر شام غم از سپهر افزون تر داغ
ای قتل مرا کشیده مژگانت صفهر تیری ازان جان مرا کرده هدف
یاران چو کشند در بهاران می صافمن گرچه ز زهد و توبه پیش آرم لاف
مهلک بود ای رفیق ایام فراقآمیخته ز هر هجر در جام فراق
تا ماند قضا بر سر من افسر عشقدر دهر دلم ساخت نهان گوهر عشق
در دیر مغان مغبچگان چالاککردند مرا به باده مست و بی باک
ای ساقی شنگ ده می آتش رنگکو آب کند اگر چکانیش بسنگ
در آتش عشق جسم و جانم مه و سالآن نوع رساند ورزش خود بکمال