دفتر شعر
۱۲۷ شعر در این دفتر
که ناگه رسیدند زار و نوانبرشاه دین هاشمی بانوان
فراز زمین ها همه گشت پستبه فرمان آن داور حقپرست
شنیدم سربانوان بهشتبهین دخت زهرای مینو سرشت
چو روز دگر بر هیون سپهردرخشنده هودج بیاراست مهر
بدش یادگار آن خداوند دینیکی باره ازسید المرسلین
چو از شهر یثرب شه تاجداربرون آمد و ناشده رهسپار
چو آنان برفتند ازگرد شاهگروهی بیامد زجنی سپاه
چو روزی سه ازماه شعبان گذشتزدیدار شه مکه پر نور گشت
چنین بد گزین همه نامه هاکه بودی نبشته ابا خامه ها
که مسلم بدش نام و بودش پدرعقیل سرافراز فرخ گهر
شدآنگه زبطحا زمین رهسپارسوی تربت شاه یثرب دیار
به هامون رسیدند چون ناگهانره کوفه ازچشمشان شد نهان
به ایوان مختار بردند رختکه بد دوستدار شه نیکبخت
پس آنگه به بیعت گشادنددستبه دست خدا در نهادند دست
بزرگان که بودند درآن دیاربه پور معاویه بر دوستدار
به پور زیاد آن بد اندیش دیورسانید فرمان شامی خدیو
ز گرد ره آن بد نژاد پلیدبه نزدیکی کوفه چون دررسید
گروهی که بد اهرمنشان دلیلشکستند پیمان پور عقیل
زن هانی اندر پس درشنیدمراین راز و رنگ ازرخ او پرید
چو یکچند بگذشت وزان ناموربجست و نیامد به دشمن خبر
بدین سوی لختی قدم رنجه سازشنو آن سخن ها و برگرد باز
به مذحج نژادان رسید آگهیکه کاخ مهی شدز هانی تهی
برفت و بیامد فرستاده زودبدو برشمرد آنچه بگذشته بود
چو شد تیغ خورشید زرین حسامنهان درنیام شبه گون شام