دفتر شعر
۱۲۷ شعر در این دفتر
مرآن نیک زن را یکی پور بودکه جانش بر دیو مزدور بود
از آن تنگ کاشانه بر پای خاستوزان نیک زن جوشن رزم خواست
برآهیخت برنده تیغ ازنیامچو تندر خروشید و برگفت نام
فرستاد وزان تیره دل یار خواستبه پیکار مسلم مددکار خواست
چو آمد به بدخواه این آگهیچنان شد کش آید تن از جان تهی
به ناوردگه چون فرازآمدندزهر گوشه درترکتاز آمدند
چو دیو دمان ازکمینگاه جستبیفراشت با تیغ خونریز دست
زبس خسته بدآن ستوده نژاددمی پشت مردی به دیوار داد
به مسلم خروشید کای نامدارتو را داد سالار ما زینهار
بکندش یکی چاه در رهگذربه سر برش گسترد خاشاک و خار
کشان روزبانان به بند اندرشبردند زی مرد بد گوهرش
بدو گفت کاین هاشمی را ببربه بام و ز پیکرش برگیر سر
بزد بانگ سالار کوفی دیاربه دژخیم بد گوهر نابکار
به درگاه فرمانده ی کوفه بردبدان نابکار بد اختر سپرد
چو شد مسلم اندر بهشت برینزفرو شکوهش تهی شد زمین
شریح آن دو تن را به غمخواریاچنین گفت بامویه و زاریا
شنیدم درآن تیره شام سیاهسپردند آن کودکان هرچه راه
زکف حرمت هردو نگذاشتیهمی پاس حرمت نگهداشتی
چو آمد به نزدیک رود آن کنیزبدید آن دو تن نورسان عزیز
زکارش دژم پور مرجانه شدبدانسان که ازخویش بیگانه شد
به دژخیم بد خویش آنگه سرودکه این را به دار اندر آویز زود
تو کز کشور جسم درنگذریاز آن عالم جان کجا پی بری
درآن روز تا شام آن هردوتنغنودند درخان آن نیک زن
چو نیمی گذشت از شب دیوسارجهان چون دل اهرمن گشت تار