دفتر شعر
۱۲۷ شعر در این دفتر
ستمکار حارث کمندی به دستبهم برد و بازوی طفلان ببست
سبک تیغ بگرفت آن بدگمانروان گشت از خشم زی کودکان
ز پای اندر افتاد سرو جوانشدش برزمین ازگلو خون روان
سبک تاخت زی پور مرجانه شادبه نستوده کار خودش مژده داد
ببر این جفا جوی راسوت دشتبدانجا که این هر دوتن کشته گشت
تو ای قید هستی چه بندی مرا؟که رنج دل مستمندی مرا
کنون راز بشنو ز شاه اممکه چون کرد قصد عراق از حرم
همان شب که اندر سحرگاه آنبسیج سفر کرد شاه جهان
سحر چون بدین بختی گرم سازدرخشنده خورشد عماری طراز
وزان پس نهاد ابن عباس گامبه درگاه فرزند خیر الانام
زعبدالله بن سنان این خبربدین سان نوشتند اهل سیر
بیامد یکی کاروان گشندرآن سرزمین از دیار یمن
یکی نامه بنوشت بس دلپذیربرشه به مشک و گلاب و عبیر
ازو نامه عبدالله نامدارچو بگرفت بر باره گی شد سوار
ازآن جایگه نیز بسپرد راهبه امر جهان آفرین با سپاه
شنیدم که در ثلعبیه ز راهتنی دو رسیدند نزدیک شاه
چو آگاهی آمد به پور زیادهمان بد گهر زاده ی پر فساد
بپیچید برخود کژدم زدهویا همچو مار سرو دم زده
گزین پور پیغمبر تاجدارچو در بگشاد بار
زسالار بد دختری خردسالکه مانست خورشید رادرجمال
بفرمود زان پس به آل عقیل (ع)که ای نو نهالان باغ خلیل
به پوزش به شه لختی نمازوز آن پس به نرمی چنین راند راز
شنیدم که زد داور دین پناهبه سر منزل خسروی بارگاه
ثمین گوهر دجر عبد منافهمی راند تا جایگاه شراف