دفتر شعر
۱۲۷ شعر در این دفتر
چو آمد بر پیشگاه بلندخم ازبهر پوزش به بالا فکند
شهنشه به حر گفت یک سو خرامکه وقت نماز است ای نیکنام
چو گشتند لختی همی رهسپاربه قصر مقاتل گشادند بار
چو کارفریضه بپرداختندهم اندر زمان ساز ره ساختند
دو لشگر چو دیدند او رازدورکه تازد همی سوی ایشان ستور
از آن شد پیاده شه حق پرستبه زین دگر باره گی بر نشست
چو درکربلا شاه خرگه فراشتسپهدار حر – نامه ای برنگاشت
درآن انجمن بود مردی پلیدکه چشمی چو او کینه گستر ندید
که این کار نستوده کارمن استتبه گوهر آموزگار من است
کهین داشت نام نیا از پدربه کردار بهتر زمهتر پسر
بدی کامل پاک دین داشت نامبه دل کینه ها داشت ازشاه شام
به باب تو ای مرد پرخاشگرمرادوستی بود از این پیشتر
زکوفه برون تاخت زی کربلابه خونریزی شاه اهل ولا
رسید آنچه بر آل احمد – ستمهمه ازعرب بود نی از عجم
شنیدم در آن دشت با شهریارسپه بد هزار و پیاده هزار
دگر روز آب شب که چرخ بلندجهان را ردای شب ازتن فکند
به فرزند مرجانه رفت آگهیکه فرمانده ی تخت شاهنشهی
شبی راد فرزند خیرالبشرهیونی فرستاد سوی عمر
یکی نامه بنوشت پر سر زنشبه بن سعد زشت اختر بدمنش
بد اختر برآشفت و با شمرگفتکه ای اهرمن آمده با تو جفت
چو گفت این ابولفضل (ع) راپیش خواندبدان سرفراز این چنین راز راند
چو گردید ازکین چرخ بلندشه شرق درباختر شهربند
رها کردم از بند پیمانتاندرود خدا برتن و جانتان
پس آنگه دوباره به انصار گفتکه راز از شما نیز نبود نهفت