دفتر شعر
۱۰۴ شعر در این دفتر
چو رفتند اخوان و یاران شاهبه سوی پیمبر ازین دامگاه
پس آنگه برآمد به زین خدنگ –به فرمان روان شد سوی دشت جنگ
به بدرود آل رسول امینروان شد چو جان ازبرشاه دین
تو سیرآب و نوباوه ی مصطفی (ص)چنین تشنه؟ این نیست رسم وفا
خروشید و با مردم خویش گفتکه هان ای سواران با یال وسفت
بر آن لشکر کشن شد حمله ورکس از آفرینش نکرد آن هنر
برادر برادرت را بازیابدم واپسینش به بالین شتاب
بگفتا که ای شاه یزدانشناسبه پروردگار جهان مرسپاس
چو از دامگاه بلا رسته شدبه جانان همی جانش پیوسته شد
بنالید از آن درد جن و ملکپر از نوحه شد بارگاه فلک
ولیکن گروهی دگر این چنیننوشتند از رزم سالار دین
چو شمرش پیاده به هامون بدیدبشد شاد و ازدل خروشی کشید
به میدان درون شه چو او رابدیدخروشی به سوی برادر کشید
برآورده برنده تیغ دوسربرآن لشگر گشن شد حمله ور
چو یک لخت شاه و سپهدار رادبکشتند ز آن فرقه ی بد نژاد
چو رزم سپهبد به پایان رسیدسخن باید از رزم اکبر شنید
هنوزش نرسته بنفشه ز گلبه دانش قرین بود با عقل کل
پدر را چو در رزم بی یار دیدشکسته دل از مرگ سالار دید
چو زو بانوان آگهی یافتندبه دیدار آن ماه بشتافتند
بگفت ای زمهر تو جان درتنمجهان بین به دیدار تو روشنم
به بالین اوگریه ها سرنمودهمی چهره بر پای سجاد سود
جبین سود پیش شه دین به خاکبگفت ای تن خلق را جان پاک
چه شهزاده؟روی خداروی اوکمند دل باب گیسوی او
نهنگی دمان بر کشید ازنیامکه جان دلیران کشیدی به کام