دفتر شعر
۱۰۲ شعر در این دفتر
بسته است رنگ روی مرا بر میان خویشکرده سرشک چشم مرا در دهان خویش
دیدم کنار خویش تهی از نگار خویشمن بی نگار خویش نخواهم کنار خویش
چو دیده دید بر آن روی آبدار آتشدوید بر سرم از عشق آن نگار آتش
ستم کردست بر جانم سر زلف ستمکارشنبینم جز جفا شغلش ندانم جز جفا کارش
رویت از روم نشان دارد و زلفت زحبشنکند عیش مرا جز حبش و روم تو خوش
شکر بارد همی از ناردانشقمر تابد همی از گلستانش
در شد چمن باغ به دیبای ملمعپیروزه گل گشت به یاقوت مرصع
ای اوج چرخ قصر معالیت را شرفاسلام و دین گرفته به تو نصرت و شرف
دلم را دیده عاشق کرد عاشقکه دل را عشق لایق بود لایق
در این برف و سرما چه چیز است لایقشراب مروق رفیق موافق
گر نبودی ماه را بر آسمان هر مه محاقماه خواندندی تو را خلق زمین بر اتفاق
گهی حریف خلافی گهی رفیق وفاقنه بر طریق وصالی نه بر طریق فراق
ای در حسد چشم تو هاروت به بابلمن در هوس زهره و هاروت تو بیدل
جز با لب نوشین تو نوشم نشود ملجز با رخ رنگین تو رنگم ندهد گل
آمد ز حوت چشمه خورشید در حملبنگر که در حمل چه عجایب کند عمل
دهان خزینه گوهر شده ست و گوش صدفزنظم و نثر تو ای خواجه امام اجل
مرا بگوی در آن نار دانه به دو نیمچگونه تعبیه کردی دو رسته در یتیم
رخت به باغ ارم ماند ای بدیع صنمز خط بنفشه دمیده به گرد باغ ارم
بستد ز من آن پستهدهن دل به دو باداماز پسته و بادام که سازد به از او دام؟,
چه جوهر است که ماند به چرخ آینه فامبدو دهند مگر گونه چرخ و آینه وام
قد من شد چو دو زلف به خم دوست بخمدل من شد چو دو چشم دژم دوست دژم
لعبت لاغر میانی دلبر فربه سرینقامتت را سرو جفت و صورتت را مه قرین
بهشت گشت به اردیبهشت و فروردینز لطف روی هوا و ز سبزه پشت زمین
وقت بهار نو صفت نو بهار کنخانه ز گل چو بتکده قندهار کن