دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
سزای توست چون گل گریهٔ تلخ پشیمانیکه گفت ای غنچهٔ غافل، دهن پیش صبا بگشا؟
شکایتنامهٔ ما، سنگ را در گریه میآردمهیای گرستن شو؛ دگر، مکتوبِ ما بگشا
میان اگر نکنی باز، اختیار از توستبه حق خندهٔ گل کز جبین گره بگشا!
با نامرادی از همه کس زخم میخوریماین وای اگر سپهر رود بر مراد ما
دَر رَزمگَه، برهنه چو شمشیر، میرَویمدَر دستِ دشمن است، سلاحِ نَبَردِ ما
تا دور ازان لب شکرین همچو نی شدیمترجیع بند ناله بود، بند بند ما
شیوهٔ ما سختجانان، نیست اظهارِ ملاللالهها بیداغ میرویند، از کُهسارِ ما
گریه بَر حالِ کَسان، بیشتر از خود داریمبَر مُرادِ دِگَران سِیر کُنَد، اَختَرِ ما
یارب، که دعا کرد، که چون قافلهی موجآسایشِ منزل نَبُوَد در سَفَرِ ما؟
مادر، از فرزندِ ناهموار، خِجْلَت میکِشَدخاک، سَر بالا نیارَد کَرد، از تقصیرِ ما
هَمطالعِ بیدیم، دَرین باغ، که باشدسَر پیشفِکَندَن، ثَمَرِ پیشرَسِ ما
گردبادی را که میبینی درین دامان دشتروح مجنون است میآید به استقبال ما
اینجا که مَناَم، قیمتِ دل، هر دو جهان استآنجا که تویی، در چه حساب است، دلِ ما؟
هرچند، از بَلای خدا میرَمَند، خَلقدل را به آن بَلای خدا دادهایم، ما
هستی زِ ما مَجوی، که در اوّلین نَفَساین گَرد را، به بادِ فنا دادهایم، ما
چون، بَر زبان، حدیثِ خداتَرسی آوَریم؟تَرکِ قَدَح، زِ بیمِ عَسَس کردهایم، ما!
بار گران، سبک به امید فکندن استعمری است بر امید عدم زندهایم ما
روشن شود چراغِ دلِ ما، زِ یکدِگَرچون رشتههای شمع، بههم زِندهایم، ما
نارساییهای طالع مانع است از اتحادورنه با موی میان یار همتابیم ما
بَر دِلی نَنْشینَد از گفتارِ ما، هرگز، غُبارماهیانِ بیزبانِ عالَمِ آبیم، ما
چون حباب از یکدلان باده نابیم مااز هواداران پابرجای این آبیم ما
بلبلان در راه ما بیهوده میریزند خاردیدهای از دامن گل پاکتر داریم ما
از غبار کاروان چون چشم برداریم ما؟چون مه کنعان عزیزی در سفر داریم ما
هرکه پا کَج میگذارد، ما دلِ خود میخوریمشیشهی ناموسِ عالَم دَر بَغَل داریم، ما