دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
ساحلی نیست به جز دامن صحرای عدمخس و خاشاک به دریای وجود آمده را
گریه بسیار بود، نو به وجود آمده راخاک زندان بود از چرخ فرود آمده را
عیدست مرگ، دست به هستی فشانده راپروای باد نیست چراغ نشانده را
چند باشم زان رخ مستور، قانع با خیال ؟در گریبان تا به کی ریزم گل ناچیده را؟
شبنم ز باغبان نکشد منت وصالمعشوق در کنار بود پاک دیده را
آسمان، آسوده است از بیقراریهای ماگریهی طِفلان، نمیسوزد دلِ گَهواره را
چون آمدی به کوی خرابات بیطلببر طاق نه صلاح و فرود آر شیشه را
شاید به جوی رفته کند آب بازگشتچون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
عقل میزان تفاوت در میان میآوردعشق در یک پله دارد کعبه و بتخانه را
شد جهان در چشمِ من، از رفتنِ جانان، سیاهبُرد با خود، میهمانِ من، چراغِ خانه را
مِیلِ دل، با طاقِ اَبروی بُتان، امروز نیستکَج بنا کردند از اوّل، قبلهی این خانه را
آسمانها، دَر شکستِ من، کَمرها بستهاندچون نگه دارم من از نُه آسیا، یک دانه را؟
از خرابی، چون نگه دارم دلِ دیوانه را؟سیل، یک مهمانِ ناخواندهست، این ویرانه را
حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیستپیش مردم شمع در بر میکشد پروانه را
رَحم کُن بَر ما سیـَهبَختان، که: با آن سَرکِشیشمع، دَر شبها، بهدست آرَد، دلِ پروانه را
کم نشد از گریه اندوهی که در دل داشتمپاک نتوان کرد با دامان تر آیینه را
دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبحچون غنچهٔ نشکفته نسیم سحری را
خمارآلودهی یوسف، به پیراهَن نمیسازدزِ پیشِ چَشمِ من بَردار، این مینای خالی را
مه نو مینماید گوشهٔ ابرو، تو هم ساقیچو گردون بر سر چنگ آر آن جام هلالی را
جان محال است که در جسم بود فارغبالخواب آشفته بود مردم زندانی را
عنان سیل را هرگز شکست پل نمیگیردنگردد قد خم مانع، شتاب زندگانی را
حیاتِ جاودان، بیدوستان، مرگیست پابَرجابهتنهایی مَخور، چون خضر، آبِ زندگانی را
به امّیدی که چون بادِ بهار از دَر دَرون آییچو گُل، در دستِ خود داریم، نقدِ زندگانی را
شود آسان، دل از جان برگرفتن، در کُهنسالیکه در فصلِ خزان، برگ، از هوا گیرد، جدایی را