دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
مَرا از قیدِ مذهبها، بُرون آوَرْد، عشقِ اوکه چون خورشید طالع شد، نهان گردند، کوکبها
به یک کرشمه که در کارِ آسمان کردیهنوز میپَرَد از شوق، چَشمِ کوکبها
گفتوگوی کفر و دین، آخر به یکجا میکِشَدخواب، یک خواب است و؛ باشد مختلف، تعبیرها
بر کلاه خود حبابآسا چه میلرزی، که شدتاج شاهان، مهرهٔ بازیچهٔ تقدیرها
تا کَرد تَرکِ مِی دِلَم، یک شربتْ آبِ خوش نَخوردبیمار شد طفلِ یتیم، از اختلافِ شیرها
نمیبود اینقَدَر خوابِ غرورِ دِلبَران، سنگیناگر میداشت آوازی، شکستِ شیشهی دلها
دِلَم به پاکیِ دامانِ غنچه میلرزدکه بلبلان، همه مَستاند و؛ باغبان، تنها
صحبت غنیمت است به هم چون رسیدهایمتا کی دگر به هم رسد این تختهپارهها
نیست صائب ملک تنگ بیغمی جای دو شاهزین سبب طفلان جدل دارند با دیوانهها
چو فَردِ آیِنه، با کاینات، یِکرو باشکه شد سیاه، رُخِ کاغذ، از دوروییها
جُز اینکه داد سَرِ خویش را به باد، حبابچه طَرْف بَست، نَدانم، زِ پوچگوییها؟
چُنان که: شیر، کُنَد خوابِ طفل را، شیرینفزود، غفلتِ من، از سفیدموییها
نمیخلد به دلی نالهٔ شکایت منشکست شیشه من بیصداست همچو حباب
از رُخاَت، آیینه را، خوشدولتی، رو داده استدَر درونِ خانهاش، ماه است و؛ بیرون، آفتاب!
بهشت بر مژه تصویر میکند مهتابپیاله را قدح شیر میکند مهتاب
فروغ صحبت روشندلان غنیمت دانپیاله گیر که شبگیر میکند مهتاب
ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخگنج خواهد خواست جای باج ازین ملک خراب
شاه و گدا، به دیدهی دریادِلان، یکی استپوشیده است، پَست و بلندِ زمین، در آب
از چشم نیممست تو با یک جهان شرابما صلح میکنیم به یک سرمه دان شراب !
من در حجاب عشقم و او در نقاب شرمای وای اگر قدم ننهد در میان شراب
به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیرمباد آب حیاتت دهد به جای شراب !
مجوی در سفر بیخودی مقام از منکه در محیط، کمر باز میکند سیلاب
بُوَد زِ وضعِ جهان، هایهایِ گریهی منزِ سَنگلاخ، فغان ساز میکند، سِیلآب
من آن شکسته بنایم درین خراب آبادکه در خرابی من ناز میکند سیلاب