دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
اهلِ همّت را، مکرّر دردِسَر دادن، خطاستآرزوی هر دو عالَم را، از او، یکجا طلب!
آبرو در پیش ساغر ریختن دونهمتی استگردنی کج میکنی، باری می از مینا طلب
معیارِ دوستانِ دَغَل، روزِ حاجت استقرضی، بهرَسمِ تجربه، از دوستان طلب
خاکیان پاک طینت، دانهٔ یک سبحهاندهرکه یک دل را نوازش کرد، عالَم را نواخت
واسوختگی شیوهٔ ما نیست، و گرنهاز یک سخن سرد، دل ناز توان سوخت
خودنمایی نیست کار خاکساران، ور نه منمشت خونی میتوانستم به پای دار ریخت
بس که گشتم مضطرب از لطف بیاندازهاشتا به لب بردن، تمام این ساغر سرشار ریخت
صد عُقده، زهدِ خُشک، به کارم فِکَنده بودذکرش بهخیر باد، که تسبیحِ من، گُسیخت!
دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویختدامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت
گفتم از وادی غفلت قدمی بردارمکوهم از پای گرانخواب به دامان آویخت
همین نه خانهٔ ما در گذار سیلاب استبنای زندگی خضر نیز بر آب است
در عالم فانی که بقا پا به رکاب استگر زندگی خضر بود، نقش بر آب است
دارد خط پاکی به کف از سادهدلیهادیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است ؟
چون کوه، بزرگانِ جهان، آنچه به سائلبیمنّت و بیفاصله بخشند، جواب است!
اگر چه موی سفیدست صبح آگاهیبه چشم نرم تو بیدرد، پردهٔ خواب است
از مردمِ دنیا، طمعِ هوش، مَداریدبیداری این طایفه خمیازهٔ خواب است
در دست دیگران بود آزاد کردنمدر چارسوی دهر، دلم طفل مکتب است
چَشم، از برای روی عزیزان، بُوَد به کاریعقوب را به دیدهٔ بینا چه حاجت است ؟
از بهارِ نوجوانی، آنچه برجا مانده استدر بساطِ من، همین خوابِ گِرانِ غفلت است!
ذوق نظارهٔ گل در نگه پنهان استای مقیمان چمن، رخنهٔ دیوار کجاست ؟
دخل جهان سفله نگردد به خرج کمچندان که میبرند به خاک، آرزو به جاست
خار خاری به دل از عمر سبکرو مانده استمشت خار و خسی از سیل به ویرانه به جاست
شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشتهر که برخاست زجا، سلسله بر پا برخاست !
کرد تسلیم به من مسند بیتابی راهر سپندی که درین انجمن از جا برخاست