دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
برسان زود به من کشتی می را ساقیکه عجب ابر تری باز ز دریا برخاست !
رَفتن از عالَمِ پُرشور، بِه از آمدن استغنچه، دلتَنگ به باغ آمد و؛ خندان، برخاست!
کدام راه زد این مطرب سبک مضراب ؟که هوش از سر من آستینفشان برخاست
در چَشمِ پاکبازان، آن دلنَواز، پیداستآیینه، صاف چون شد، آیینهساز، پیداست!
غیر از خدا که هرگز، در فکر او نبودیهر چیز از تو گم شد، وقت نماز پیداست
عتاب و لطف ز ابروی گلرخان پیداستصفای هر چمن از روی باغبان پیداست
مرا که خرمن گل در کنار میبایدازین چه سود که دیوار گلستان پیداست ؟
دل آزاده درین باغ اقامت نکندوحشت سرو ز برچیدن دامان پیداست
به خموشی نشود راز محبت مستورچه زنی مهر بر آن نامه که مضمون پیداست ؟
بی طراوت نشود سرو جوانی که تراستدر شکر خواب بهارست خزانی که تراست
حرف حق گرچه بلندست زمن چون منصورسر دارست بسامانتر ازین سر که مراست
هرکه افتاد، زِ افتادگی، ایمن گرددچه کُنَد سِیل، به دیوارِ خرابی که مَراست؟
بحر، روشنگرِ آیینهٔ سیلاب بودپیش رحمت چه بوَد گِرد گناهی که مراست؟
بید مجنونیم در بستانسرای روزگارسر به پیش انداختن از شرم، بار ما بس است
اظهارِ عشق را، به زبان، احتیاج نیستچَندان که شد نِگَه به نِگَه آشنا، بس است!
استادهاند بر سر پا شعلهها تمامامشب کدام سوخته مهمان آتش است ؟
نیست، بازآمدن از فکروخیالِ تو، مَرابا رفیقانِ موافق، سفرِ دور، خوش است!
پیشی قافلهٔ ما به سبکباری نیستهرکه برداشته بار از دِگَران، در پیش است!
زِ خُم، طلوعِ سُهِیلِ شراب، نزدیک استزِ کوه، سَرزدنِ آفتاب، نزدیک است
به هر چه دست زنی، میتوان خمار شکستزمین میکدهٔ ما به آب نزدیک است
نالهٔ سوخته جانان به اثر نزدیک استدست خورشید به دامان سحر نزدیک است
کار آتش کند آبی که به تلخی بخشندورنه دریا به من تشنه جگر نزدیک است
در پایهٔ خود، هیچ کسی خرد نباشدتا جغد بود ساکن ویرانه، بزرگ است
بس که با سنگ ز سختی دل من یکرنگ استسنگ بر شیشهٔ من، شیشه زدن بر سنگ است