دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
حفظِ صورت میتوان کردن، به ظاهر، در نمازروی دل را، جانبِ محراب کردن، مشکل است!
مَست نَتْوان کرد زاهد را، به صد جامِ شراباین زمینِ خشک را، سیرابکردن، مشکل است!
میتوان بر خود گوارا کرد مرگ تلخ رازندگانی را به خود هموار کردن مشکل است
گفتوگوی اهلِ غفلت، قابلِتأویل نیستخوابِ پای خفته را، تعبیرکردن، مشکل است!
با خیالِ خُشک، تا کِی، سَر به یک بالین نهَم؟دست در آغوش با تصویر کردن، مشکل است!
نیست از مستی، زنم گر شیشهٔ خالی به سنگجلوه گاه یار را بی یار دیدن مشکل است
عشق از ره تکلیف به دل پا نگذاردسیلاب نپرسد که در خانه کدام است
گَر چاکِ گِریبان، نکُند راهنماییطفلان، چه شناسند که دیوانه کدام است؟
از بس کتاب در گرو باده کردهایمامروز خشت میکدهها از کتاب ماست !
یک نقطه انتخاب نکرده است هیچ کسخال بیاض گردن او انتخاب ماست
در ظاهر اگر شَهپَرِ پرواز نداریمافشاندنِ دست از دو جهان، بالوپرِ ماست
روشن شود از ریختن اشک، دل ماابریم که روشنگر ما در جگر ماست
احوال خود به گریه ادا میکنیم مامژگان چو طفل بسته زبان ترجمان ماست
تنها نهایم در ره دور و دراز عشقآوارگی چو ریگ روان همعنان ماست
پرستشی که مدام است، می پرستی ماستشبی که صبح ندارد سیاه مستی ماست
نیست پروای عدم، دِلزَدهی هستی رااز قفس، مرغ به هرجا که رَوَد، بُستان است
پیالهای که ترا وارهاند از هستیاگر به هر دو جهان میدهند، ارزان است
از شب بخت سیاهم صبح امیدی نزادحرف خواب آلودگان است این که شب آبستن است
غافل مشو زِ مرگ، که در چَشمِ اهلِ هوشموی سپید، رشتهبهانگشتبستن است
کفارهٔ شرابخوریهای بیحسابهشیار در میانهٔ مستان نشستن است
روشندلان همیشه سفر در وطن کننداستاده است شمع و همان گرم رفتن است
در محرم تا چه خونها در دل مردم کندمحنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است
میشوم من داغ، هر کس را که میسوزد فلکاز چراغ دیگران غمخانهٔ من روشن است
جوی شیر از جگرِ سنگ بُریدن، سهل استهرکه بر پای هوس تیشه زند، کوهکَن است