دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
سیل درماندهٔ کوتاهی دیوار من استبی سرانجامی من خانه نگهدار من است
دوستان آینهٔ صورت احوال همندمن خراب توام و چشم تو بیمار من است
از خون چو داغ لاله حصار دل من استهر جا که بوی خون شنوی منزل من است
با پاکدامنان نظری هست حسن راتا آفتاب سرزده، در خانه من است
نالهٔ مظلوم در ظالم سرایت میکندزین سبب در خانهٔ زنجیر دایم شیون است
درین دو هفته که مهمان این چمن شدهایبه خنده لب مگشا، روزگار گلچین است
خزان ز غنچهٔ تصویر، راست میگذردهمیشه جمع بود خاطری که غمگین است
به قرب گلعذاران دل مبندیدوصیت نامه شبنم همین است
غربت مپسندید که افتید به زندانبیرون ز وطن پا مگذارید که چاه است
تیره بختیهای ما از پستی اقبال نیستاز بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است
بر حُسنِ زودسِیرِ بهار، اعتماد نیستشبنم، به روی گُل، به امانت نشسته است
از حال دل مپرس که با اهل عقل چیستدیوانهای میانهٔ طفلان نشسته است
خواهد ثواب بت شکنان یافت روز حشرسنگین دلی که توبهٔ مارا شکسته است!
پیوسته است سلسلهی موجها به همخود را شکسته، هرکه دلِ ما شکسته است
غافل مشو ز پاس دل بیقرار ماکاین مرغ پرشکسته قفسها شکسته است
جام شراب، مرهم دلهای خسته استخورشید، مومیایی ماه شکسته است
صد بیابان در میان دارند از بی نسبتیگر به ظاهر کوه با صحرا به هم پیوسته است
خنده بیجاست برق گریهٔ بی اختیاراشک تلخ و قهقه مینا به هم پیوسته است
جز روی او که در عرق شرم غوطه زدیک برگ گل هزار نگهبان نداشته است
کنعان ز آب دیده یعقوب شد خرابابر سفید اینهمه باران نداشته است
غافل است از جنبش بی اختیار نبض خویشآن که پندارد که در دست اختیاری داشته است
گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلالاز جویبار ساقی کوثر گذشته است
از ما سراغ منزل آسودگی مجوچون باد، عمر ما به تکاپو گذشته است
این گردباد نیست که بالا گرفته استاز خود رمیدهای است که صحرا گرفته است