دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
غم پوشش برونم را گرفته استخیال نان درونم را گرفته است
ز فکر جامه و نان چون برآیم ؟که بیرون و درونم را گرفته است
از دست رستخیز حوادث کجا رویم ؟ما را میان بادیه باران گرفته است
برگرد به میخانه ازین توبهٔ ناقصتا پیر خرابات به راهت نگرفته است
یک دلشده در دام نگاهت نگرفته استدر هالهٔ آغوش، چو ماهت نگرفته است
خمیازهٔ نشاط است، روی گشادهٔ گلورنه که از ته دل، در این جهان شکفته است ؟
سپهر خون به دلم میکند، نمیداندکه آبروی سفال شکسته از باده است
هست امید زیستن از بام چرخ افتاده راوای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده استگل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است
سیل در بنیاد تقوی از بهار افتاده استتوبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است
نه لباس تندرستی، نه امید پختگیمیوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است
هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفتاین کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است ؟
داغ می گل گل به طرف دامنم افتاده استهمچو مینا میکشی بر گردنم افتاده است
تا گذشتی گرم چون خورشید از ویرانهاماز گرستن گل به چشم روزنم افتاده است
غفلت پیریم از عهد جوانی بیش استخواب ایام بهارم به خزان افتاده است
بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده استهمچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است
میتوان خواند از جبین خاک، احوال مرابس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است !
داند که روح در تن خاکی چه میکشدهر ناز پروری که به غربت فتاده است
چون غنچه این بساط که بر خویش چیدهایتا میکشی نفس، همه را باد برده است
تا دل از دستم شراب ارغوانی برده استخضر را پندارم آب زندگانی برده است !
آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده استخاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است
این چه رخسارست، گویا چهره پرداز بهارآب و رنگ صد چمن را صرف یک گل کرده است
نقش پای رفتگان هموار سازد راه رامرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است
مرا به بلبل تصویر رحم میآیدکه در هوای تو بال و پری به هم نزده است