دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
جان میدهد چو شمع برای نسیم صبحهر کس تمام شب نفس آتشین زده است
از باده خشک لب شدن و مردنم یکی استتا شیشهام تهی شده، پیمانه پر شده است
خاطر از سبحه و زنار مکدر شده استریسمان بازی تقلید مکرر شده است
شبنم از سعی به سرچشمهٔ خورشید رسیدقطره ماست که زندانی گوهر شده است
هیچ کس مشکل ما را نتوانست گشودتا به نام که طلسم دل ما بسته شده است ؟
ای که میپرسی ز صحبتها گریزانی چرادر بساطم وقت ضایع کردنی کم مانده است
از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده استیک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است
چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاهاز عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
نه کوهکنی هست درین عرصه، نه پرویزآوازهای از عشق و هوس بیش نمانده است
یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفتدر بند آن مباش که مضمون نمانده است
دیوانه شو که عشرت طفلانهٔ جهاندر کوچهٔ سلامت زنجیر بوده است
یک دل گشاده از نفس گرم من نشداین باغ پر ز غنچهٔ تصویر بوده است
شیرازهٔ طرب خط پیمانه بوده استسیلاب عقل گریهٔ مستانه بوده است
امروز کردهاند جدا، خانه کفر و دینزین پیش، اگر نه کعبه صنمخانه بوده است
در زمان عشق ما کفرست، ورنه پیش ازینگاهگاهی رخصت بوس و کناری بوده است
ای غزال چین، چه پشت چشم نازک میکنی ؟چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است
فلک پیر بسی مرگ جوانان دیده استاین کمانْ پشت، سرِ تیر فراوان دیده است
خونی که مشک گشت، دلش میشود سیاهزان سفله کن حذر که به دولت رسیده است
سیری ز دیدن تو ندارد نگاه منچون قحط دیدهای که به نعمت رسیده است
تسلیم میکند به ستم ظلم را دلیرجرم زمانه ساز، فزون از زمانه است
اگر ز اهل دلی، فیض آسمان از توستکه شیشه هر چه کند جمع، بهر پیمانه است
غفلت نگشت مانع تعجیل، عمر رادر خواب نیز قافله ما روانه است
به دوست نامه نوشتن، شعار بیگانه استبه شمع، نامهٔ پروانه، بال پروانه است
در گوشه قفس مگر از دل برآورماین خارهاکه در دلم از آشیانه است