دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
غافل کند از کوتهی عمر شکایتشب در نظر مردم بیدار، بلندست
دل درستی اگر هست آفرینش راهمان دل است که فارغ ز خویش و پیوندست
کیفیت طاعت مطلب از سر هشیارمینای تهی بی خبر از ذوق سجودست
این هستی باطل چو شرر محض نمودستیک چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست
گریه شمع از برای ماتم پروانه نیستصبح نزدیک است، در فکر شب تار خودست
از شرم نیست بال و پر جستجو مراچون باز چشم بسته شکارم دل خودست
نشاط یکشبهٔ دهر را غنیمت دانکه میرود چو حنا این نگار دست به دست
خبر ز تلخی آب بقا کسی داردکه همچو خضر گرفتار عمر جاویدست
عاقبت زد بر زمین چون نقش پایم بی گناهداشتم آن را که عمری چون دعا بر روی دست
ترک عادت، همه گر زهر بود، دشوارستروز آزادی طفلان به معلم بارست
دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلبکه هوس در دل مرغان قفس بسیارست
بر جگر سوختگانی که درین انجمنندسینهٔ گرم مرا حق نفس بسیارست
جهان به مجلس مستان بیخرد ماندکه در شکنجه بود هر کسی که هشیارست
رخسارهٔ ترا به نقاب احتیاج نیستهر قطره عرق به نگهبان برابرست
غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و رویبیداریم به خواب پریشان برابرست
بار بردار ز دلها که درین راه درازآن رسد زود به منزل که گرانبارترست
هر که مست است درین میکده هشیارترستهر که از بیخبران است خبردارترست
از گل روی تو، غافل که تواند گل چید؟که ز شبنم، عرق شرم تو بیدارترست
حضور خاطر اگر در نماز معتبرستامید ما به نماز نکرده بیشترست
در کارخانهای که ندانند قدر کاراز کار هر که دست کشد کاردانترست
در طلب، ما بی زبانان امت پروانهایمسوختن از عرض مطلب پیش ما آسانترست
حیرت مرا ز همسفران پیشتر فکندپای به خواب رفته درین ره روانترست
مرو به مجلس می گر به توبه میلرزیسبو همیشه نیاید برون ز آب درست
آنچه مانده است ز ته جرعه عمرم باقیخوردنش خون دل و ماندن او دردسرست