دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
شرر به آتش و شبنم به بوستان برگشتحضور خاطر عاشق هنوز در سفرست
آب در پستی عنان خویش نتواند گرفتعمر را در موسم پیری شتاب دیگرست
از می، خمار آن لب میگون ز دل نرفتداغ شراب را نتواند شراب شست
درین بساط، به جز شربت شهادت نیستمیی که تلخی مرگ از گلو تواند شست
شیرین به جوی شیر بر آمیخت چون شکرخسرو دلش خوش است که بزم وصال ازوست
میان شیشه و سنگ است خصمی دیریندل مرا و ترا چون توان به هم پیوست ؟
بر مهلت زمانهٔ دون اعتماد نیستچون صبح در خوشی بسر آور دمی که هست
دلبستگی است مادر هر ماتمی که هستمیزاید از تعلق ما هر غمی که هست
صبح آدینه و طفلان همه یک جا جمعندبر جنون میزنم امروز که بازاری هست!
عرق شرم مرا فرصت نظاره نداددیده خون میخورد آنجا که نگهبانی هست
رسم است که از جوش ثمر شاخ شود خمای پیر، ترا حاصل ازین قد دو تا چیست ؟
داغ عمر رفته افسردن نمیداند که چیستآتش این کاروان، مردن نمیداند که چیست
خامهٔ نقش اگر گردد نسیم دلگشاغنچهٔ تصویر، خندیدن نمیداند که چیست
ای خضر، غیر داغ عزیزان و دوستانحاصل ترا ز زندگی جاودانه چیست ؟
دل رمیده ما را به چشم خود مسپارسیاه مست چه داند نگاهبانی چیست
ای کوه طور، گردن دعوی مکن بلندآخر دل شکسته ما جلوهگاه کیست ؟
مکن سپند مرا دور از حریم وصالکه بیقراری من خالی از تماشا نیست
تشنه چشمان را ز نعمت سیر کردن مشکل استدشت اگر دریا شود، ریگ روان سیراب نیست
از عمر رفته حاصل من آه حسرت استجز زنگ از شمردن این زر به دست نیست
شبنم دو بار بازی بستان نمیخورددل را به رنگ و بوی جهان بازگشت نیست
ای که خود را در دل ما زشت منظر دیدهایرنگ خود را چاره کن، آیینهٔ ما زرد نیست
سینه صافان را غباری گر بود بر چهره استدر درون خانهٔ آیینه راه گرد نیست
چشم من و جدا ز تو، آنگاه روشنی ؟روزم سیاه باد که چشمم سفید نیست
امید دلگشاییم از ماه عید نیستاین قفل بسته، گوش به زنگ کلید نیست