دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
هر که پیراهن به بدنامی درید آسوده شدبر زلیخا طعن ارباب ملامت، بارنیست
مرا به ساغری ای خضر نیک پی دریابکه بی دلیل ز خود رفتنم میسر نیست
پیراهنی کجاست که بر اهل روزگارروشن شود که دیدهٔ یعقوب کور نیست
اختلافی نیست در گفتار ما دیوانگانبیش از یک ناله در صد حلقهٔ زنجیر نیست
بیقراران نامه بر از سنگ پیدا میکنندکوهکن را قاصدی بهتر ز جوی شیر نیست
سیل از بساط خانه بدوشان چه میبرد؟ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست
خاک ما را از گل بیت الحزن برداشتندچون سبو، پیوند دست ما به سر، امروز نیست
اشک من و رقیب به یک رشته میکشدصد حیف، چشم شوخ تو گوهرشناس نیست
هیچ باری از سبو بر دوش اهل هوش نیستهر که از دل بار بردارد، گران بر دوش نیست
ای سکندر تا به کی حسرت خوری بر حال خضر؟عمر جاویدان او، یک آب خوردن بیش نیست !
پشت و روی باغ دنیا را مکرر دیدهایمچون گل رعنا، خزان و نوبهاری بیش نیست
در دوزخم بیفکن و نام گنه مبرآتش به گرمی عرق انفعال نیست
نفس سوختهٔ لاله، خطی آورده استاز دل خاک، که آرام در آنجا هم نیست
عدم ز قرب جوار وجود زندان استوگرنه کیست که از زندگی پشیمان نیست
نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرستهیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست
دل نازک به نگاه کجی آزرده شودخار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست
به که در غربت بود پایم به زندان ای پدریک قدم بی چاه در صحرای کنعان تو نیست
ای نسیم پیرهن بر گرد از کنعان به مصرشعله شوق مرا حاجت به دامان تو نیست
گر محتسب شکست خم میفروش رادست دعای باده پرستان شکسته نیست
یک دل آسوده نتوان یافت در زیر فلکدر بساط آسیا یک دانهٔ نشکسته نیست
چون طفل نوسوار به میدان اختیاردارم عنان به دست و به دستم اراده نیست
چون وانمیکنی گرهی، خود گره مشوابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
غنچهٔ تصویر میلرزد به رنگ و بوی خویشدر ریاض آفرینش یک دل آسوده نیست
از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشقابروی قبله را خبری از اشاره نیست