دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
زلف مشکین تو یک عمر تامل داردنتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت
تا نهادم پای در وحشت سرای روزگارعمر من در فکر آزادی چو زندانی گذشت
نوبهار زندگی، چون غنچه نشکفتهامجمله در زندان تنگ از پاکدامانی گذشت
به کلک قاعده دانی شکستگی مرسادکه توبه نامه ما با خط شکسته نوشت!
در پیش غنچهٔ دهن دلفریب اوتا پسته لب گشود، دل خود به جا نیافت!
فغان که کوهکن ساده دل نمیداندکه راه در دل خوبان به زور نتوان یافت
من گرفتم که قمار از همه عالم بردیدست آخر همه را باخته میباید رفت
خم چو گردد قد افراخته میباید رفتپل برین آب چو شد ساخته میباید رفت
ساقی! تو را که دست و دلی هست می بنوشکز بوی باده دست و دل من ز کار رفت
خوش وقت رهروی که درین باغ چون نسیمبی اختیار آمد و بی اختیار رفت
جان به این غمکده آمد که سبک برگردداز گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت
آه کز کودک مزاجیهای ابنای زمانابجد ایام طفلی را ز سر باید گرفت
شیشه با سنگ و قدح با محتسب یکرنگ شدکی ندانم صحبت ما و تو خواهد در گرفت
دامن پاکان ندارد تاب دست انداز عشقبوی پیراهن ز مصر آخر ره کنعان گرفت
دلم زگریهٔ مستانه هم صفا نگرفتفغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت
چون صبح اگر عزیمت صادق مدد کندآفاق را به یک دو نفس میتوان گرفت
از ما به گفتگو دل و جان میتوان گرفتاین ملک را به تیغ زبان میتوان گرفت
از شیر مادرست به من می حلال ترزین لقمهٔ غمی که مرا در گلو گرفت
محضر قتلش به مهر بال و پر آماده شدهر که چون طاوس دنبال خودآرایی گرفت
روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرارروزنی زین خانه تاریک پیدا کرد و رفت
هر که آمد در غم آبادجهان، چون گردبادروزگاری خاک خورد، آخر به هم پیچید و رفت
وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجودسر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
نتوان به دستگیری اخوان ز راه رفتیوسف به ریسمان برادر به چاه رفت
تنها نه اشک راز مرا جسته جسته گفتغماز رنگ هم به زبان شکسته گفت