دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
سر به گریبان خواب، از چه فرو بردهای ؟بر قد روشندلان، جامه بریده است صبح
حاجت شمع و چراغ، نیست شب عمر راتا تو نفس میکشی، تیغ کشیده است صبح
شمعی بس است ظلمت آیینه خانه رارنگین شود ز یک گل خورشید، باغ صبح
عیش امروز علاج غم فردا نکندمستی شب ندهد سود به خمیازه صبح
زان پیش کز غبار نفس بی صفا شودلبریز کن سبوی خود از آب جوی صبح
دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتروقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه رااجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد
بغیر شهد خموشی کدام شیرینی استکه از حلاوت آن، لب به یکدیگر چسبد
نه از روی بصیرت سایه بال هما افتدسیه مست است دولت، تا کجا خیزد، کجا افتد
ز شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلیکه چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان افتد
نیست امروز کسی قابل زنجیر جنونآخر این سلسله بر گردن ما میافتد!
حسن در هر نگهی عالم دیگر گرددبه نسیمی ورق لاله و گل بر گردد
دم جان بخش نسیم سحری را دریابپیش ازان کز نفس خلق مکدر گردد
دزدی بوسه عجب دزدی خوش عاقبتی استکه اگر بازستانند، دو چندان گردد!
هرگز ز کمانخانهٔ ابروی مکافاتتیری نگشایم که به من باز نگردد
طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردددو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد
چو برگ سبز کز باد خزانی زرد میگرددنشیند هر که با من یک نفس، همدرد میگردد
به پیغامی مرا دریاب اگر مکتوب نفرستیکه بلبل در قفس از بوی گل خشنود میگردد
گرانی میکند بر تن، چو سر بی جوش میگرددسبو چون خالی از می گشت، بار دوش میگردد
آدمی پیر چو شد، حرص جوان میگرددخواب در وقت سحرگاه گران میگردد
ز روی گرم، کار مهر تابان میکند ساقیازین میخانه کس با دامنتر بر نمیگردد
دلیل راحت ملک عدم همین کافی استکه هر که رفت به آن راه، برنمیگردد
مرا نتوان به نازو سرگرانی صید خود کردننگردم گرد معشوقی که گرد دل نمیگردد
عزیزی هر که را در مصر هستی از سفر آیدمراداغ دل گم گشته از نو تازه میگردد