دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
مرا گر خندهای چون غنچه در سالی شود روزیبه لب تا از ته دل میرسد، خمیازه میگردد
هزار حیف که در دودمان عشق نماندکسی که خانهٔ زنجیر را بپا دارد!
ندیدم یک نفس راحت ز حس ظاهر و باطنچه آسایش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟
کجاست عالم تجرید، تا برون آیمازین خرابه که یک بام وصد هوا دارد
درین میخانه از خاکی نهادان، چون سبوی میکه بار دوش میگردد که بار از دوش بردارد؟
ندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستمکه در غربت بود، هر کس عزیزی در سفر دارد
میشوم چون تهی از باده، به سر میغلتمهمچو خم بر سر پا زور شرابم دارد
نمیگردد به خاطر هیچ کس را فکر برگشتنچه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد
کدام روز که صد بت نمیتراشد دل ؟خوشا حضور بر همن که یک صنم دارد
به جان رساند مرا داغ دوستان دیدنچه دلخوشی خضر از عمر جاودان دارد؟
ز درد خویش ندارم خبر، همین دانمکه هر چه جز دل خود میخورم زیان دارد
فغان که آینه رخسار من نمیداندکه آشنایی تردامنان زیان دارد
دل راه در آن زلف گرهگیر ندارددیوانهٔ ما طالع زنجیر ندارد
اندیشه تکلیف در اقلیم جنون نیستدر کوچهٔ زنجیر عسس راه ندارد
میان خوف و رجا حالتی است عارف راکه خنده در دهن و گریه درگلو دارد
مرا سرگشتگی نگذاشت بر زانو گذارم سرخوشا منصور کز دار فنا سر منزلی دارد
قدم به چشم من خاکسار نگذاردز ناز پا به زمین آن نگار نگذارد
بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابرچنان رود که دل مور را نیازارد
حضور قلب بود شرط در ادای نمازحضور خلق ترا در نماز میآرد
مرو از پرده برون بر اثر نکهت زلفکه سر از کوچهٔ زنجیر برون میآرد!
عرق شبنم گل خشک نگشته است هنوزمگذارید که گلچین به شتابش ببرد
دل سودازده عمری است هوایی شده استآه اگر راه به آن زلف پریشان نبرد!
آه سردی خضر راه ما سبکباران بس استهر نسیمی از چمن برگ خزان را میبرد
یک جا قرار نیست مرا از شتاب عمردر رهگذار سیل، که را خواب میبرد؟