دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
عشق، اول ناتوانان را به منزل میبردخار و خس را زودتر دریا به ساحل میبرد
ما را به کوچهٔ غلط انداختن چرا؟دل را بغیر زلف پریشان که میبرد؟
پیری به صد شتاب جوانی ز من گذشتپل را ندیدهام که ز سیلاب بگذرد
ای کارساز خلق به فریاد من برسزان پیشتر که کار من از کار بگذرد
از کوچهای که آن گل بی خار بگذردموج لطافت از سر دیوار بگذرد
همرهان رفتند اما داغشان از دل نرفتآتشی بر جای ماند کاروان چون بگذرد
دولت سنگدلان زود بسر میآیدسیل از سینه کهسار به سرعت گذرد
بنای توبهٔ سنگین ما خطر دارداگر بهار به این آب و تاب میگذرد
دل دشمن به تهیدستی من میسوزدبرق ازین مزرعه با دیدهتر میگذرد
در چنین فصل که نم در قدح شبنم نیستخار دیوار ترا آب ز سر میگذرد
در معرکهٔ عشق، دلیرانه متازیدبر صفحهٔ دریا نتوان مشق شنا کرد
آسایش تن غافلم از یاد خدا کردهمواری این راه مرا سر به هوا کرد
از تزلزل بیش محکم شد بنای غفلتمرعشه پیری مرا آگاه نتوانست کرد
تار و پود عالم امکان به هم پیوسته استعالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد
مرا ز یاد تو برد و ترا ز خاطر منستم زمانه ازین بیشتر چه خواهد کرد؟
مادر خاک به فرزند نمیپردازدروی در منزل و ماوای پدر باید کرد
بر جبههاش غبار خجالت نشسته باد!سیلی که بر خرابه من ترکتاز کرد
مست خیال را به وصال احتیاج نیستبوی گلم ز صحبت گل بی نیاز کرد
شیرازهٔ بهار تماشا گسسته بودتا مرغ پر شکستهٔ ما فکر بال کرد
گل کرد چون شفق ز گریبان و دامنشچندان که چرخ خون مرا پایمال کرد
ز آب من جگر تشنهای نشد سیرابچه سود ازین که فلک لعل آبدارم کرد؟
مرا به حال خود ای عشق بیش ازین مگذارکه بی غمی یکی از اهل روزگارم کرد!
علاج غم به می خوشگوار نتوان کردبه آب، آینه را بی غبار نتوان کرد
مصیبت دگرست این که مرده دل راچو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد