دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
اینقدر کز تو دلی چند بود شاد، بس استزندگانی به مراد همه کس نتوان کرد
چون ماه درین دایره هر چند تمامماز پهلوی خویش است مدارم چه توان کرد
شوریده تر از سیل بهارم چه توان کرددر هیچ زمین نیست قرارم چه توان کرد
شیرازه نگیرد به خود اوراق حواسمبر هم زدهٔ زلف نگارم چه توان کرد
رنگها در روز روشن مینماید خویش رااز سیه کاری مرا موی سفید آگاه کرد
صفحهٔ روی ترا دید و ورق برگرداندساده لوحی که به من دوش نصیحت میکرد
به بلبلان چمن ای گل آنچنانسر کنکه در بهار سر از خاک برتوانی کرد
فغان که کاسهٔ زرین بی نیازی راگرسنه چشمی ما کاسه گدایی کرد
بهوش باش دلی را به سهو نخراشیبه ناخنی که توانی گره گشایی کرد
درین دو هفته که ما برقرار خود بودیمهزار دولت ناپایدار رفت به گرد
کجاست تیشه فرهاد و مرگ دستآموز؟که ماند کوه غم و غمگسار رفت به گرد
از حجابِ حسنِ شرم آلودهٔ لیلی هنوزبید مجنون، سر به پیش انداختن، بار آوَرَد
مستمع صاحب سخن را بر سر کار آوردغنچهٔ خاموش، بلبل را به گفتار آورد
گریهها در پرده دارد عیشهای بیگمانخندهٔ بی اختیار برق، باران آورد
عشق شورانگیز پیش از آسمان آمد پدیدمیزبان اول نمکدان بر سرخوان آورد
کوچهٔ زنجیر بن بست است در ظاهر، ولیهر که رفت آنجا، سر از صحرا برون میآورد
خواب پوچ این عزیزان قابل تعبیر نیستیوسف ما راکه از زندان برون میآورد؟
من که روزی از دل خود میخورم در آتشموای بر آنکس که نعمتهای الوان میخورد
کمکم دل مرا غم و اندیشه میخورداین باده عاقبت سر این شیشه میخورد
دل را به هم شکن که ازین بحر پر خطرتا نشکند سفینه به ساحل نمیورد
ز مرگ تلخ پروا نیست بی برگ و نوایان راچراغ تنگدستان خامشی را از هوا گیرد
کدام آتش زبان کرد این دعا در حق من یاربکه دامن هر که راسوزد، مرا آتش به جان گیرد
به آه داشتم امیدها، ندانستمکه این فلک زده هم رنگ آسمان گیرد
فریب عقل خوردم، دامن مستی رها کردمندانستم که اینجامحتسب هشیار میگیرد