دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
چه مشکل خوان خطی دارد سر زلف پریشانشکه در هر حرف او صد جا زبان شانه میگیرد!
نیم سنگ فلاخن، لیک دارم بخت ناسازیکه برگرد سر هر کس که گردم، دورم اندازد
جنونی کو که آتش در دل پر شورم اندازدز عقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد
گریبان چاک از مجلس میا بیرون، که میترسمگل خورشید خود را در گریبان تو اندازد
دل بیدار ازین صومعهداران مطلبکاین چراغی است که در دیر مغان میسوزد
شعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابیبه پایان تا رسد یک شمع، صد پروانه میسوزد
ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود میبالیباش تا سلسله جنبان خزان برخیزد
کند معشوق را بی دست و پا، بیتابی عاشقبلرزد شمع بر خود، چون ز جا پروانه برخیزد
نام بلبل ز هواداری عشق است بلندورنه پیداست چه از مشت پری برخیزد
گر از عرش افتد کس، امید زیستن داردکسی کز طاق دل افتاد از جا برنمیخیزد
کدام دیدهٔ بد در کمین این باغ است ؟که بی نسیم، گل از شاخسار میریزد
دامن صحرا نبرد از چهرهام گرد ملالمیروم چون سیل، تا دریا به فریادم رسد
به تماشا ز بهشت رخ او قانع باشکه گل و میوه این باغ به چیدن نرسد
قسمت این بود که از دفتر پرواز بلندبه من خسته به جز چشم پریدن نرسد
تو ز لعل لب خود، کام مکیدن بردارکه به ما جز لب خمیازه مکیدن نرسد
به اندک روی گرمی، پشت بر گل میکند شبنمچرا در آشنایی اینقدر کس بیوفا باشد؟
دشمن خانگی از خصم برونی بترستبیشتر شکوهٔ یوسف ز برادر باشد
به آهی میتوان دل را ز مطلبها تهی کردنکه یک قاصد برای بردن صد نامه بس باشد
مهر زن بر دهن خنده که در بزم جهانسر خود میخورد آن پسته که خندان باشد
غم مرا دگران بیش میخورند از منهمیشه روزی من رزق دیگران باشد
نیست پروای اجل دلزدهٔ هستی راشمع ماتم ز چه دلگیر ز مردن باشد؟
تا به چند از لب میگون تو ای بی انصافروزی ما لب خمیازه مکیدن باشد؟
من بر سر آنم که به زلف تو زنم دستتا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد؟
تیره روزان جهان را به چراغی دریابتا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد