دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
مشو از صحبت بی برگ و نوایان غافلکه شب قدر نهان در رمضان میباشد
ز انگشت اشارت، در گریبان خارها دارمبلایی آدمی را بدتر از شهرت نمیباشد
مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاریعجب کاری برای مردم بیکار پیدا شد!
مسلمان میشمردم خویش را، چون شد دلم روشنز زیر خرقهام چون شمع صد زنار پیدا شد
یک چشم خواب تلخ، جهان در بساط داشتآنهم نصیب دیده شور حباب شد
غفلت نگر که بر دل کافر نهاد خویشهر خط باطلی که کشیدم صلیب شد
به امید بهشت نسیه زاهد خون خورد، غافلکه خود باغ بهشت از یک دوساغر میتواند شد
شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیستکه این صدا به قیامت بلند خواهد شد
رهرو صادق و سامان اقامت، هیهاتصبح چون کرد نفس راست، روان خواهد شد
با زاهدان خشک مگو حرف حق بلندمنصور را ببین که چه از دار میکشد
آن که دامن بر چراغ عمر من زد، این زمانآستین بر گریه شمع مزارم میکشد
کی سر از تیغ شهادت جان روشن میکشد؟شمع در راه نسیم صبح گردن میکشد
به تازیانه غیرت سری بر آر از خاککه دانه سبز شد و خوشه کرد و خرمن شد
دل خراب مرا جور آسمان کم بودکه چشم شوخ تو ظالم هم آسمان گون شد!
مشو غافل درین گلشن چو شبنم از نظر بازیکه تا برهم گذاری چشم را، افسانه خواهی شد
بهار نوجوانی رفت، کی دیوانه خواهی شد؟چراغ زندگی گل کرد، کی پروانه خواهی شد؟
در کوی میکشان نبود راه، بخل رااینجاز دست خشک سبو آب میچکد
چنین کز بازگشت نوبهاران شد جوان عالمچه میشد گر بهار عمر ما هم باز میآمد؟
از شوق آن بر و دوش، روزی بغل گشودمآغوش من چو محراب، دیگر به هم نیامد
ره ندارد جلوهٔ آزادگی در کوی عشقسرو اگر کارند اینجا بید مجنون میدمد
شوق من قاصد بیدرد کجا میداند؟آنقدر شوق تو دارم که خدا میداند!
دل ز بیعشقی درون سینهام افسرده شدداغ این قندیل روشن در دل محراب ماند
عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماندمشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند
زین گلستان که به رنگینی آن مغروریمشت خاکی به تو ای باد سحر خواهد ماند