دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
زینهمه لاله بی داغ که در گلزارستداغ افسوس بر اوراق جگر خواهد ماند
رفت ایام شباب و خارخار او نرفتمشت خاشاکی ز سیل نو بهاران باز ماند
عاقبت در سینهام دل از تپیدن باز ماندبس که پر زد در قفس این مرغ از پرواز ماند
از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلمنقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند
ز خوشه چینی این چهرههای گندم گونسفید را به نظر یک جو اعتبار نماند
خزان رسید و گل افشانی بهار نماندبه دست بوسه فریب چمن، نگار نماند
معاشران سبکسیر از جهان رفتندبغیر آب روان هیچ کس به باغ نماند
چه سیل بود که از کوهسار حادثه ریخت ؟که در فضای زمین، گوشهٔ فراغ نماند
از پشیمانی سخن در عهد پیری میزنملب به دندان میگزم اکنون که دندانم نماند
به صد خون جگر دل را صفا دادم، ندانستمکه چون آیینه روشن شد، به روشنگر نمیماند
گلوی خویش عبث پاره میکند بلبلچو گل شکفته شود، در چمن نمیماند
بازیچهٔ نسیم خزانند لالههادامن اگر به دامن کهسار بستهاند
از صدر تا رسندبزرگان به آستاناز عالم آستانه نشینان گذشتهاند
سر مپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوهدارکز برای دیگران این برگ و بارت دادهاند
در گشاد غنچهٔ دلهای خونین صرف کناین دم گرمی که چون باد بهارت دادهاند
عشق بالادست و جان بیقرارم دادهاندساغر لبریز و دست رعشه دارم دادهاند
نومید نیستم ز ترازوی عدل حقزان سر دهند هر چه ازین سر ندادهاند
بر زمین ناید ز شادی پای ما چون گردبادتا لباس خاکساری در بر ما کردهاند
ماطوطیان مصر شکرخیز غربتیمما را ز شیر صبح وطن باز کردهاند
یارب چه گل شکفته، که امروز در چمنگلها به جای چشم، دهن باز کردهاند !
ایمن نیم ز سرزنش پای رهروانکشت مرا به راهگذر سبز کردهاند
نیست در روی زمین، یک کف زمین بیانقلابوقت آنان خوش که در زیر زمین خوابیدهاند
نیست چندان ره به ملک بیخودی از عارفانتا برون از خویش میآیند، در میخانهاند
برنمی دارد شراکت ملک تنگ بیغمیزین سبب اطفال دایم دشمن دیوانهاند