دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
خامهام، گفت و شنیدم به زبان دگری استمن چه دانم چه سخنها به زبانم دادند ؟
به چه تقصیر، چو آیینه روشن یاربتخته مشق پریشان نفسانم کردند؟
مستی از شیشه و پیمانه خالی کردندساده لوحان که در کعبه و بتخانه زدند
کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟یوسف نه عزیزی است که در چاه گذارند
بردار نقاب ای صنم از حسن خدادادتا کعبه روان روی به بتخانه گذارند
رمزی است ز پاس ادب عشق، که مرغانشب نوبت پرواز به پروانه گذارند
درآمدم چو به مجلس، سپند جای نمودستاره سوختگان قدردان یکدگرند
ز رفتگان ره دشوار مرگ شد آسانگذشتگان پل این سیل خانه پردازند
طی شد ایام جوانی از بناگوش سفیدشب شود کوتاه، چون صبح از دو جانب سر زند
یک صبحدم به طرف گلستان گذشتهایشبنم هنوز بر رخ گل آب میزند!
نه ماه فلک سیرم و نه مهر جهانتابتا بوسهٔ من بر لب بام تو نویسند
از دست رود خامه چو نام تو نویسندپرواز کند دل چو پیام تو نویسند
ز رفتن دگران خوشدلی، ازین غافلکه موجها همه با یکدیگر هم آغوشند
طمع ز اختر دولت مدار یکرنگیکه هر چه سبز کند آفتاب، زرد کند
شحنهٔ دیده وری کو، که درین فصل بهارهر که دیوانه نگشته است به زنجیر کند!
سخن عشق اثر در دل زهاد نکردنفس صبح چه با غنچهٔ تصویر کند؟
قامت خم مانع عمر سبکرفتار نیستسیل از رفتن نمیماند اگر پل بشکند
تار و پود موج این دریا به هم پیوسته استمیزند بر هم جهان را، هر که یک دل بشکند
تا سبزه و گل هست، ز می توبه حرام استنتوان غم دل را به بهار دگر افکند
دور گردان را به احسان یاد کردن همت استورنه هر نخلی به پای خود ثمر میافکند
دامن شادی چو غم آسان نمیآید به دستپسته را خون میشود دل، تا لبی خندان کند
دل در آن زلف ندارد غم تنهایی مابه وطن هر که رسدیاد ز غربت نکند
آرزو در طبع پیران از جوانان است بیشدر خزان، هر برگ، چندین رنگ پیدا میکند
دیدن آیینه را بر طاق نسیان مینهیگر بدانی شوق دیدارت چه با دل میکند