دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
خانهٔ چشم زلیخا شد سفید از انتظاربوی پیراهن به کنعان خانه روشن میکند
بیخبری ز پای خم، برد به سیر عالممورنه به اختیار کس، ترک وطن نمیکند
بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگرانبال بلبل را خیال دست گلچین میکند
یک دل به جان رساند من دردمند رابا صد دل شکسته صنوبر چه میکند؟
ای بحر، از حباب نظر باز کن، ببینکاین موج بیقرار به ساحل چه میکند
یک دل، حواس جمع مرا تار و مار کردزلف شکسته تو به صد دل چه میکند؟
یک بار سر برآر ز جیب قبای نازدست مرا ببین به گریبان چه میکند
ازسر مستی صراحی گردنی افراخته استآه اگر دست گلوگیر عسس گردد بلند
یکباره بستن در انصاف خوب نیستدیوار باغ را مکن ای باغبان بلند
غفلت زدگان دیدهٔ بیدار نداننداز مردهدلی قدر شب تار ندانند
غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه رادیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند
مصرع برجستهام دیوان موجودات رازود میآیم به خاطر، گر فراموشم کنند
خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغندچون کمان در خانهٔ خویشند هر جا میروند
چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمانروشندلان به یک دو نفس پیر میشوند
بریز بار تعلق که شاخههای درختنمیشوند سبکبار تا ثمر ندهند
شد سخن در روزگار ما چنان کاسد که خلقدر شنیدن بر سخنور من احسان نهند!
درکوی مکافات، محال است که آخریوسف به سر راه زلیخا ننشیند
گفتم از گردون گشاید کار من، شد بستهترآن که روشنگر تصور کردمش، زنگار بود
زود میپاشد ز هم در پیری اوراق حواسآه سردی ریزش برگ خزان را بس بود
بر نمیدارد زمین خاکساری امتیازدر فتادن، سایهٔ شاه و گدا یکسان بود
دیوانهٔ ما را نخریدند به سنگیدر کوچهٔ این سنگدلان چند توان بود؟
دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبودورنه کوتاهی ازان زلف گرهگیر نبود
عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفتعالم خاک کم از عالم تصویر نبود
شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیستبی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود