دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
گر گلوگیر نمیشد غم نان مردم راهمه روی زمین یک لب خندان میبود
روزگاری است نرفتیم به صحرای جنونیاد مجنون که عجب سلسله جنبانی بود!
من آن نیم که به نیرنگ دل دهم به کسیبلای چشم کبود تو آسمانی بود
یاد آن جلوهٔ مستانه کی از دل برود؟این نه موجی است که از خاطر ساحل برود
هر که باری ز دل رهروان برداردراست چون راه، سبکبار به منزل برود
حسرت اوقات غفلت چون ز دل بیرون رود؟داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟
سراب، تشنهلبان را کند بیابان مرگخوشا دلی که به دنبال آرزو نرود
در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل استریشه در دل میکند خاری که در پا میرود
رفتی و از بدگمانیهای عشق دوربینتا تو میآیی به مجلس، دل به صد جا میرود
در بیابان جنون از راهزن اندیشه نیستکاروان در کاروان سنگ ملامت میرود!
در خرابات مغان بی عصمتی را راه نیستدختر رز با سیه مستان به خلوت میرود
روشنگر وجود بود آرمیدگیآیینه است آب چو هموار میرود
جایی نمیروی که دل بدگمان منتا بازگشتن تو به صد جا نمیرود
از پاشکستگان چراغ است تیرگیزنگ کدورت از دل عاقل نمیرود
هر جلوهای که دیدهام از سروقامتیچون مصرع بلند ز یادم نمیرود
هیچ کس عقدهای از کار جهان باز نکردهر که آمد گرهی چند برین کار افزود
میشود خون خوردن من ظاهر از رخسار یاراز گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود
میشود قدر سخنسنجان پس از رفتن پدیدجای بلبل در چمن، فصل خزان، پیدا شود
محراب صبح گوشهٔ ابرو بلند کردساقی مهل نماز صراحی قضا شود
به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسندکه زندگانی من صرف خورد و خواب شود
آن که از چشم تو افکند مرا بی تقصیرچشم دارم به همین درد گرفتار شود
عشق فکر دل افگار ز من دارد بیشدایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود
میخوردن مدام مرا بیدماغ کردعادت به هر دوا که کنی بیاثر شود
بر گشاد دل من دست ندارد تدبیربه دریدن مگر این نامه ز هم باز شود