دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
طی شد ایام برومندی ما در سختیهمچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود
گل بی خار درین غمکده کم سبز شوددست در گردن هم، شادی و غم سبز شود
سیل دریا دیده هرگز بر نمیگردد به جوینیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
بیستون را جان شیرین کرد در تن کوهکنعشق اگر بر سنگ اندازد نظر، آدم شود
دریا شود ز گریهٔ رحمت، کنار مناز چشم هر که قطرهٔ اشکی روان شود
هر نسیمی میتواندخضر راه او شدنهر که چون برگ خزان آماده رفتن شود
بوسه هر چند که در کیش محبّت کفرستکیست لبهای ترا بیند و طامع نشود؟
این لب بوسه فریبی که ترا داده خداترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود
یا سبو، یا خم می، یا قدح باده کنندیک کف خاک درین میکده ضایع نشود
که رو نهاد به هستی، که از پشیمانینفس گسسته به معمورهٔ عدم نشود؟
تا دل نمیبرم زکسی، دل نمیدهمصیاد من نخست گرفتار من شود
اگر از همسفران پیشتر افتم چه شودپیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود
عمرها رفت که چون زلف پریشان توامزیر پای تو شبی گر به سر افتم چه شود
نچیده گل ز طرب، خرج روزگار شدمچو غنچهای که به فصل خزان گشاده شود
چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شودمرا به خندهٔ شادی دهان گشاده شود
مشو ز وحدت و کثرت دوبین، که یک نورستکه آفتاب شود روز و شب ستاره شود
به هیچ جا نرسد هر که همتش پست استپر شکسته خس و خار آشیانه شود
دست بر دل نه که در بحر پر آشوب جهانشاهد عجزست هر دستی که بالا میشود
موج سراب، سلسله جنبان تشنگی استپروانه بیقرار ز مهتاب میشود
نسبت به شغل بیهدهٔ ما عبادت استاز عمر آنچه صرف خور و خواب میشود
دست هر کس را که میگیری درین آشوبگاهبر چراغ زندگی دست حمایت میشود
چندان که در کتاب جهان میکنم نظریک حرف بیش نیست که تکرار میشود
دور نشاط زود به انجام میرسدمی چون دو سال عمر کند، پیر میشود
روزی که برف سرخ ببارد ز آسمانبخت سیاه اهل هنر سبز میشود