دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
گر شکر در جام ریزم، زهر قاتل میشودچون صدف گر آب نوشم، عقدهٔ دل میشود
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشقیوسف از دامان پاک خود به زندان میشود
بال شکسته است کلید در قفساین فتح بی شکستگی پر نمیشود
دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریختاندوه روزی از دل ما کم نمیشود
نتوان به آه لشکر غم را شکست داداین ابر از نسیم پریشان نمیشود
رشتهٔ پیوند یاران را بریدن سهل نیستچهرهٔ برگ خزان، زرد از جدایی میشود
همچو پروانه جگر سوختهای میبایدکه ز خاکستر ما بوی محبت شنود
رتبهٔ زمزمهٔ عشق ندارد زاهدبگذارید که آوازه جنت شنود
مگر به داغ عزیزان نسوخته است دلش ؟کسی که زندگی پایدار میخواهد
چنین که نالهٔ من از قبول نومیدستعجب که کوه صدای مرا جواب دهد
دهن خویش به دشنام میالا زنهارکاین زر قلب به هر کس که دهی باز دهد
بی حاصلی است حاصل دل تا بود درستاین شاخ چون شکسته شود بار میدهد
با خون دل بساز که چرخ سیاه دلبی خون ،به لاله سوخته نانی نمیدهد
زلیخا چشم یاری از صبا دارد،نمیداندکه بوی پیرهن چشم چون دستار میباید
در سلسلهٔ یک جهتان نیست دورنگییک ناله ز صد حلقهٔ زنجیر برآید
ز بس خاک خورده است خون عزیزانبه هر جا که ناخن زنی خون برآید
ز شرم گنه، سرو موزون ز خاکمسرافکنده چون بید مجنون برآید
از در حق کن طلب شکستهدلان راشیشه چو بشکست پیش شیشه گر آید
نگاهبانی خوبان شوخ چشم بلاستچو گل ز باغ رود باغبان بیاساید
امید دلگشایی داشتم از گریهٔ خونینندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید
لاله دارد خبر از برق سبکسیر بهارکه نفس سوخته از خاک بدر میآید
آمد کار من ورشته تسبیح یکی استکه ز صد رهگذرم سنگ به سر میآید
رویگردان نشود صافدل از دشمن خویشآخر آیینه به بالین نفس میآید
ناکسی بین که سر از صحبت من میپیچدسر زلفی که به دست همه کس میآید