دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
در دل صاف نماند اثر تیغ زبانزخم این آینه چون آب به هم میآید
نماند از سردمهریهای دوران در جگر آهمدرختی را که سرما سوخت، دودش بر نمیآید
بر آن رخسار نازک از نگاه تند میلرزمکه طفل شوخ، دست خالی از بستان نمیآید
ز خواب نیستی برجستهام از شورش هستیز دست من بغیر از چشم مالیدن نمیآید
من آن شکسته پر و بال طایرم چون چشمکز آشیانه پریدن ز من نمیآید
در آتشم که چوآب گهر ز سنگدلیبه کام تشنه چکیدن ز من نمیآید
عبث مرغ چمن بر آب و آتش میزند خود راگل بی شرم از آغوش خس بیرون نمیآید
در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشیصدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمیآید
به پای خم برسانید مشت خاک مراکه دستگیری من از سبو نمیآید
کشتی عقل فکندیم به دریای شرابتا ببینیم چه از آب برون میآید!
از دل خستهٔ من گر خبری میگیریبرسان آینه را تانفسی میآید
خراب حالی این قصرهای محکم راز روزن نظر اعتبار باید دید
مرا ز روز قیامت غمی که هست این استکه روی مردم عالم دو بار باید دید!
شکسته حالی من پیش یار باید دیدخزان رنگ مرا در بهار باید دید
بنمایید به جز آینه و آب، کسیکه به دنبال سرم روز سفر میگرید
هر جا که کند گرد غم از دور سیاهیزیر علم بادهٔ روشن بگریزید
از قید فلک بر زده دامن بگریزیدچون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید
ماتمکدهٔ خاک، سزاوار وطن نیستچون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید
احوال من مپرس، که با صد هزار دردمیبایدم به درد دل دیگران رسید
نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من به جاساغر یک بزم میباید مرا تنها کشید
آه از این شورش که ناز دولت بیدار رااز سبکقدرانِ سنگینخواب میباید کشید
مدتی سجادهٔ تقوی به دوش انداختیچند روزی هم سبو بر دوش میباید کشید
گلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده استباغ را چون ابر در آغوش میباید کشید
میدان تیغ بازی برق است روزگاربیچاره دانهای که سر از خاک برکشید