دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
فریب زندگی تلخ داد دایه مراز شکری که به طفلی مرا به کام کشید
زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل استتا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید
میزنم بر کوچهٔ دیوانگی در این بهاربیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید
یوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟ای به همت از زلیخا کمتران، غیرت کنید!
چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک؟که رخ به خون جگر شسته لاله میروید
صحبت صافدلان برق صفت در گذرستهر چه دارید به می در شب مهتاب دهید
شاهی و عمر ابد هر دو به یک کس ندهندای سکندر، طمع از چشمهٔ حیوان بردار
به هر روش که توانی خراب کن تن راازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار
عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه داروقت شباب دامن فرصت نگاه دار
یارب مرا ز پرتو منت نگاه دارشمع مرا ز دست حمایت نگاه دار
پیر مغان ز توبه ترا منع اگر کندزنهار گوش هوش به آن خیرخواه دار
در زیر خرقه شیشهٔ می را نگاه داراین ماه را نهفته در ابر سیاه دار
شب را اگر از مرده دلی زنده نداریجهدی کن و دامان سحرگاه نگهدار
به شکر این که شدی پیشوای گرمروانز نقش پای چراغی به راه ما بگذار
حاصل این مزرع ویران به جز تشویش نیستاز خراج آسودگی خواهی، به سلطانش گذار
نسخهٔ مغلوط عالم قابل اصلاح نیستوقت خود ضایع مکن، بر طاق نسیانش گذار
جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیستموج دریادیده در ساحل نمیگیرد قرار
کاش در زندگی از خاک مرا برمی داشتآن که بر تربت من سایه فکند آخر کار
عقل پیری ز من ایام جوانی مطلبکه در ایام خزان صاف شود آب بهار
از فروغ لاله آتش زیر پا دارد بهارچون گل رعنا، خزان را در قفا دارد بهار
گر به جرم سینه صافی سنگبارانت کنندهمچو آب از بردباریها به روی خود میار
خبر حسرت آغوش تهیدست مرایک ره ای هالهٔ بیدرد، به آن ماه ببر
به پیری، گفتم از دامان دنیا دست بردارمندانستم که در خشکی شود این خار گیراتر
چون زمین نرم از من گرد بر میآورندمیکنم هر چند با مردم مدارا بیشتر