دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
پیران تلاش رزق فزون از جوان کنندحرص گدا شود طرف شام بیشتر
مانند آب چشمه ز کاوش فزون شودچندان که می خوری غم ایام بیشتر
دارد نظر به خانه خرابان همیشه عشقویرانه فیض میبرد از ماه بیشتر
فروغ عاریت بانور ذاتی برنمیآیدکه روز ابر باشداز شب مهتاب روشنتر
چراغ مسجد از تاریکی میخانه افروزدشب آدینه باشد گوشهٔ محراب روشنتر
زندان به روزگار شود دلنشین و ماهر روز میشویم ز دنیا رمیدهتر
از سنگلاخ دنیا، ای شیشه بار بگذرچون سیل نو بهاران، زین کوهسار بگذر
هنگام بازگشت است، نه وقت سیر و گشت استبا چهرهٔ خزانی، از نو بهار بگذر
صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفیدچشم بی شرم مرا شد پردهٔ خواب دگر
بغیر عشق که از کار برده دست و دلمنمیرود دل و دستم به هیچ کاردگر
لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گلنقل کردن باشد از زندان به زندان دگر
به گفتگو نرود کار عشق پیش و مرانمیکشد دل غمگین به گفتگوی دگر
ز حرف سرد ناصح غفلتم افزود بر غفلتنسیم صبح، شد خواب مرا افسانهٔ دیگر
فرصت نمیدهد که بشویم ز دیده خواباز بس که تند میگذرد جویبار عمر
دل میشود سیاه ز فانوس بی چراغدر روز ابر، بادهٔ چون آفتابگیر
صبح است ساقیا می چون آفتاب گیرعیش رمیده را به کمند شراب گیر
ذوقی است جانفشانی یاران به اتفاقهمرقص نیستی شو و دست شرار گیر
جز گوشهٔ قناعت ازین خاکدان مگیرغیر از کنار، هیچ ز اهل جهان مگیر
اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت بازاین خانهٔ شکسته چکیدن گرفت باز
نبضی که بود از رگ خواب آرمیدهتراز شوق دست یار جهیدن گرفت باز
رنگ من کرده به بال وپر عنقا پروازنیست ممکن که به چندین بط می آید باز
زاهد خشک کجا، گریهٔ مستانه کجا؟آب در دیدهٔ تصویر نگردد هرگز
صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بودبی دل پاک، سخن پاک نگردد هرگز
کدام آبله پا عزم این بیابان کرد؟که خارها همه گردن کشیدهاند امروز