دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
روزی که آه من به هواداری تو خاستدر خواب ناز بود نسیم سحر هنوز
بدار عزت موی سفید پیران راز جای خویش به تعظیم صبحدم برخیز
درین جهان نبود فرصت کمر بستنز خاک تیره، کمر بسته چون قلم برخیز
از سر مژگان، نگاه حسرت ما نگذردعمر بال افشانی ما تا لب بام است و بس
از دل آگاه، در عالم، همین نام است و بسچشم بیداری که دیدم، حلقهٔ دام است و بس
چون نگردم گرد سر تا پای او چون گردباد؟پاکدامانی که میبینم بیابان است و بس
بید مجنونیم، برگ ما زبان خامشی استگل بچین از برگ ما، احوال بار ما مپرس
از دشمنان خود نتوان بود بی خبرآخر ترا که گفت که از دوستان مپرس؟
سنگ و گوهر، دیده حیران میزان را یکی استامتیاز کفر و ایمان از من مجنون مپرس
در دیار ما که جان از بهر مردن میدهندآرزوی عمر جاویدان ندارد هیچ کس
ز گاهواره تسلیم کن سفینهٔ خویشمیان بحر بلا در کنار مادر باش
ای شاخ گل، به صحبت بلبل سری بکشبسیار بر رضای دل باغبان مباش
در جبههٔ گشادهٔ گلها نگاه کندلگیر از گرفتگی باغبان مباش
آب روان عمر ز استاده خوشترستآزرده از گذشتن این کاروان مباش
زینت ظاهر چه کار آید دل افسرده را؟نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش
شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباشلاله در کوه بدخشان گر نباشد گو مباش
ای صبح مزن خندهٔ بیجا، شب وصل استگر روشنی چشم منی، پردهنشین باش
یاد از نگاه گیر طریق سلوک رادر عین آشنایی مردم، رمیده باش
صحبت شبهای میخواران ندارد بازگوچون ز مجلس میروی بیرون، لب پیمانه باش
بی محبت مگذران عمر عزیز خویش رادر بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش
نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریختهر طفل نی سوار کند تازیانهاش
چون تاک اگرچه پای ادب کج نهادهایمما رابه ریزش مژهٔ اشکبار بخش
ای آن که پای کوه به دامن شکستهاییک ذره صبر هم به من بیقرار بخش
گرانی میکند بر خاطرش یادم، نمیدانمکه با این ناتوانی چون توانم رفت از یادش؟!