دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
ز انقلاب جهان بیبران نمیلرزندکه هر چه میوه ندارد نمیفشانندش
برهمن از حضور بت، دل آسودهای داردنباشد دل به جا آن را که در غیب است معبودش
عیار گفتگوی او نمیدانم، همین دانمکه در فریاد آرد بوسه را لبهای خاموشش
به آب میبرد و تشنه باز میآردهزار تشنه جگر را چه زنخدانش
به زور، چهرهٔ خود را شکفته میدارمچو پستهای که کند زخم سنگ خندانش
به عزم رفتن از گلزار چون قامت برافرازدگل از بی طاقتی، چون خار آویزد به دامانش
به آه سرد من آن شاخ گل سر در نمیآردوگرنه هر نسیمی میبرد از راه بیرونش
دل بیطاقتی چون طفل بدخو در بغل دارمکه نتوانم به کام هر دو عالم داد تسکینش
بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بودآنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
میکند مستی گوارا تلخی ایام راوای برآن کس که میآید درین محفل به هوش
ساحلی نیست به از شستن دست از جانشآن که سیلاب ز پی دارد و دریا درپیش
آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویشآه اگر در دل عاشق نگرد صورت خویش
حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرختیر باران اشارت بود از شهرت خویش
چون هر چه وقف گشت بزودی شود خرابکردیم وقف عشق تو ملک وجود خویش
هر چند تاجریم، فرومایه نیستیمتا بر زیان خلق گزینیم سود خویش
در دبستان وجود از تیره بختی چون قلمرزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش
کاش می دیدی به چشم عاشقان رخسار خویشتا دریغ از چشم خود میداشتی دیدار خویش
حرف سبک نمی بردم از قرار خویشاز هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش
ای که میجویی گشاد کار خود از آسمانآسمان از ما بود سرگشتهتر در کار خویش
آغوشم از کشاکش حسرت چو گل دریدشاخ گلی ندید شبی در کنار خویش
نکند باد خزان رحم به مجموعهٔ گلمن به امید چه شیرازه کنم دفتر خویش ؟
از گهر سنجی این جوهریان نزدیک استکه ز ساحل به صدف باز برم گوهر خویش
ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویشما و دریا نمودیم به هم گوهر خویش
خود کردهام به شکوهتر خصم جان خویشکافر مباد کشتهٔ تیغ زبان خویش !