دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
جمع سازد برگ عیش از بهر تاراج خزاندر بهار آن کس که میبندد در بستان خویش
چون سرو در مقام رضا ایستادهامآسوده خاطرم ز بهار و خزان خویش
دایم به خون گرم شفق غوطه میخورمچون صبح صادق از نفس راستین خویش
از بیقراری دل اندوهگین خویشخجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش
چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدراگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش
چو زلف ماتمیان درهم است کار جهانازین بلای سیه، دور دار شانه خویش
بر دشمنان شمردم، عیب نهانی خویشخود را خلاص کردم، از پاسبانی خویش
نیم به خاطر صحرا چو گردباد گراننفس چو راست کنم، میبرم گرانی خویش
در دشت با سرابم، در بحر یار آبمچون موج در عذابم، از خوش عنانی خویش
ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانمکه دست شانه نگارین برآمد از مویش
چه سود ازین که بلندست دامن فانوس؟چو هیچ وقت نیامد به کار گریهٔ شمع
چو برگ غنچهٔ نشکفته ما گرفته دلاننشد که سر به هم آریم یک زمان در باغ
ای دیدهٔ گلچین به ادب باش که شبنماز دور به حسرت نگران است در این باغ
از برگ سفر نیست تهی دامن یک گلآسوده همین آب روان است در این باغ
تیره بختی لازم طبع بلند افتاده استپای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟
صحبت ناجنس، آتش را به فریاد آوردآب در روغن چو باشد، میکند شیون چراغ
از ظلمت وجود که میبرد ره برون؟گر شمع پیش پای نمیداشت نور عشق
حیف فرهاد که با آنهمه شیرینکاریشد به خواب عدم از تلخی افسانهٔ عشق
گرچه افسانه بود باعث شیرینی خوابخواب ما سوخت ز شیرینی افسانهٔ عشق
به زور عقل گذشتن ز خود میسر نیستمگر بلند شود دست و تازیانهٔ عشق
پاکدامانی است باغ دلگشا آزاده رایوسف بی جرم را از تنگی زندان چه باک؟
کشتی بیناخدا را بادبان لطف خداستموج از خودرفته را از بحر بی پایان چه باک؟
تو فکر نامهٔ خود کن که میپرستان راسیاه نامه نخواهد گذاشت گریهٔ تاک
در وصال از حسرت سرشار من دارد خبرهر که رادر پای گل، از دست جام افتد به خاک