دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
خنده چون مینای می کم کن که چون خالی شدیمیگذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا
آن چنان کز خط سواد مردمان روشن شودسرمه گویاتر کند چشم سخنگوی تو را
در گشاد کار خود مشکلگشایان عاجزندشانه نتواند گشودن طرهٔ شمشاد را
یک ره ای آتش به فریاد سپند من برسدر گره تا چند بندم ناله و فریاد را؟
چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتمآشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را
دریا بغل گشاده به ساحل نهاد رویدیگر کدام سیل گسسته است بند را؟
مِی، زیردستِ خود نکُند هوشمند راپَروای سِیل نیست، زمینِ بلند را
یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه استبه چه امید به بازار رساند خود را؟
هوشمندی که به هنگامهٔ مستان افتدمصلحت نیست که هشیار نماید خود را
راه خوابیده رسانید به منزل خود رانرساندی تو گرانجان به در دل خود را
نهان از پردههای چشم میگریم، نه آن شمعمکه سازم نقل مجلس، گریهٔ مستانهٔ خود را
فرو خوردم ز غیرت گریهٔ مستانهٔ خود رافشاندم در غبار خاطر خود، دانهٔ خود را
دربهاران، پوست بر تن پردهٔ بیگانگیستیا بسوزان یا به می ده جبه و دستار را
چشم ترا به سرمه کشیدن چه حاجت است؟کوته کن این بهانهٔ دنبالهدار را
از همان راهی که آمد: گُل، مسافر میشودباغبان، بیهوده میبندد، دَرِ گُلزار را
چون زندگی بکام بود مرگ مشکل استپروای باد نیست چراغ مزار را
ز دلسیاهی آب حیات میآیدکه تشنه سر به بیابان دهد سکندر را
شکوه مهر خامشی میخواست گیرد از لبمریختم در شیشه باز این بادهٔ پرزور را
ریشهی نخلِ کهنسال، از جوان، افزونتَر استبیشتر دلبستگی باشد به دنیا، پیر را
در دل آهن کند فریاد مظلومان اثرناله از زندانیان افزون بود زنجیر را
کشور دیوانگی امروز معمور از من استمن بپا دارم بنای خانهٔ زنجیر را
از هایهای گریهٔ من، چون صدای آبخواب غرور گشت گرانسنگ، ناز را
دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمنرخنهٔ زندان کند دلگیرتر محبوس را
دَوامِ عشق اگر خواهی، مَکُن با وصل، آمیزِشکه آبِ زندگی هم، میکُنَد خاموش، آتش را