دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
این زمان، در زیرِ بارِ کوهِ مِنّت میروممن؛ که: میدزدیدم از دستِ نوازش، دوش را
یا خم می یا سبو یا خشت یا پیمانه کنبیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را
پرواز من به بال و پر توست، زینهارمشکن مرا که میشکنی بال خویش را
هر سر موی تو از غفلت به راهی میرودجمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را
کاش وقت آمدن واقف ز رفتن میشدمتا چو نی در خاک میبستم میان خویش را
دل را حیات از نفس آرمیده استبیماری نسیم دهد جان، چراغ را
به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبلزهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را
خیرگی دارد ترا محروم ورنه گلرخانهمچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را
این زمان بیبرگ و بارم ورنه از جوش ثمرمنت دست نوازش بود بر من سنگ را
کم نشد از گریهٔ مستانه، خواب غفلتمسیل نتوانست کَنَد از جای خود این سنگ را
با تهیچشمان چه سازد، نعمتِ روی زمین؟سیری از خرمن نباشد، دیدهی غَربال را
بر جرم من ببخش که آوردهام شفیعاشک ندامت و عرق انفعال را
دَه دَر شود گشاده، شود بسته چون دَریانگشت، تَرجُمانِ زبان است، لال را
هرچند، حُسن را، خطر از چشمِ پاک، نیستپنهان زِ آب و آینه کُن، آن جمال را
از کوه غم اگر چه دو تا گشته قامتمنشکسته است آبله در زیر پا مرا
غافل مَشُو، که وقتشناسانِ نوبهارچون لاله، بَر زمین ننهادند، جام را
در گردش آورید می لعلفام رازین بیش خشک لب مپسندید جام را
دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پارهای استرنگ برگ خویش باشد میوههای خام را
پای به خواب رفتهٔ کوه تحملمنتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
بوسه را در نامه میپیچد برای دیگرانآن که میدارد دریغ از عاشقان پیغام را
ازان چون موی آتش دیده یک دم نیست آراممکه آتش طلعتان دارند نبض پیچ و تابم را
کسی به موی نیاویخته است خرمن گلغم میان تو دارد به پیچ و تاب مرا
جنون به بادیه پرورده چون سراب مراسواد شهر بود آیهٔ عذاب مرا
به دامان قیامت پاک نتوان کرد خون منهمین جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را