دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
سیاه در دو جهان باد، روی موی سفید!که همچو صبح گرانسنگ ساخت خواب مرا
نیست ممکن راه شبنم را به رنگ و بو زدناین کشش از عالم بالاست مجذوب مرا
درین ستمکده آن شمع تیره روزم منکه انتظار نسیم سحر گداخت مرا
مَکِش زِ دستِ من، آن ساعدِ نِگارین راکه خون زِ دستِ تو، بسیار دَر دل است، مَرا
جنون دوری من بیش میشود از سنگدرین ستمکده حال فلاخن است مرا
گرچه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدمرهروی نیست درین راه که نشکست مرا
منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهانهیچ در بار به جز برگ سفر نیست مرا
همه شب قافلهٔ نالهٔ من در راه استگرچه فریادرسی همچو جرس نیست مرا
زنگیان دشمن آیینهٔ بیزنگارندطمع روی دل از تیرهدلان نیست مرا
روزگاری است که با ریگ روان همسفرممیروم راه و ز منزل خبری نیست مرا
گرچه چون سرو تماشاگه اهل نظرماز جهان جز گره دل ثمری نیست مرا
آن نفس باخته غواص جگرسوختهامکه به جز آبلهٔ دل، گهری نیست مرا
ز فیض سرمهٔ حیرت درین تماشاگهیکی شدست چو آیینه خوب و زشت مرا
درین بساط، من آن آدم سیهکارمکه فکر دانه برآورد از بهشت مرا
به بوی پیرهن از دوست صلح نتوان کردکجا فریب دهد جلوهٔ بهشت مرا؟
چو برگ، بر سر حاصل نمیتوان لرزیدکجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا
میشوم گل، در گریبان خار میافتد مراغنچه میگردم، گره در کار میافتد مرا
بس که دارم انفعال از بیوجودیهای خویشآب گردم چون کسی از خاک بردارد مرا
چندان که پا ز کوی خرابات میکشمآب روان حکم قضا میبرد مرا
غمگین نیام که خَلق، شُمارند بَد، مَرانزدیک میکند به خدا، دستِ رَد، مَرا
ز زندگانی خود، چرخ سیر کرد مرادم فسردهٔ این پیر، پیر کرد مرا
گرفت نفس غیور اختیار از دستممدد کنید که کافر اسیر کرد مرا
خانه بر دوشتر از ابر بهاران بودملنگرِ دردِ تو چون کوهِ گران کرد مرا
سبک از عقل به یک رطل گران کرد مراصحبت پیر خرابات جوان کرد مرا