دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
گر چو خورشید به خود تیغ زنم، معذورمطرفی نیست درین عالم نامرد مرا
وادی پیموده را از سر گرفتن مشکل استچون زلیخا، عشق میترسم جوان سازد مرا
میکنم در جرعهٔ اول سبکبارش ز غمچون سبو هر کس که بار دوش میسازد مرا
فیض صبح زندهدل بیش است از دلهای شبمرگ پیران از جوانان بیشتر سوزد مرا
بَرنمیآیم به رنگی، هر زمان، چون نوبهارسَروِ آزادم، که دایم، یک قَبا باشد مَرا
تا ننوشانم، نگردد در مذاقم خوشگواردر قدح چون خضر اگر آب بقا باشد مرا
چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟خون دل چندان نمییابم که بس باشد مرا
دَر طریقت، بارِ هرکس را که نگْرِفتم به دوشچون گشودم چشمِ بینِش، بار بَر دل شد، مَرا
قامت خم برد آرام و قرار از جان منخواب شیرین، تلخ ازین دیوار مایل شد مرا
نخل امید مرا جز بار دل حاصل نبودحیف ازان عمری که صرف باغبانی شد مرا
ز من به نکتهٔ رنگین چو لاله قانع شوکه از برای درودن نکشتهاند مرا
فنای من به نسیم بهانهای بندستبه خاک با سر ناخن نوشتهاند مرا
نیست جز پاکیِ دامن، گُنَهام، چون مَهِ مصرکو عزیزی، که بُرون آوَرَد از بَند، مرا؟
فغان، که هم چو قلم، نیست از نگونبختیبه غیرِ روسیَهی، حاصل از سجود، مرا
چون گل، درین حدیقه که جای قرار نیستبرگ نشاط، برگ سفر میشود مرا
نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمنخون دل از پیالهٔ زر میدهد مرا
مانند لاله، سوخته نانی است روزیمآن هم فلک به خون جگر میدهد مرا
روی تلخ دایه نتواند مرا خاموش کردطفل بدخویم، شکر در شیر میباید مرا
از نسیم گل پریشان گردد اوراق حواسخلوتی چون غنچهٔ تصویر میباید مرا
برنمیدارد به رغم من، نظر از خاک راهمیفشاند بر زمین جامی که میباید مرا
گران نیم به خریدار از سبکروحیبه سیم قلب، چو یوسف توان خرید مرا
ز حسن عاقبت عشق چشم آن دارمکه صبح وصل شود دیدهٔ سفید مرا
پیری مرا به گوشهٔ عزلت دلیل شدبال شکسته شد به قفس راهبر مرا
عشقم چنان ربود که دنیا و آخرتافتاد چون دو قطرهٔ اشک از نظر مرا