دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
بس که دیدم سردمهری از نسیم نوبهارباده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا
بر خاطر موج است گران، دیدن ساحلیارب تو نگه دار ز منزل سفرم را
عمر شد در گوشمالم صرف، گویا روزگارمیکند ساز از برای محفل دیگر مرا
پرتو منت کند دلهای روشن را سیاهمیکُشد دست حمایت شمع مغرور مرا
تا در کمند رشتهٔ هستی فتادهامدل خوردن است کار چو عقد گهر مرا
سیل از ویرانهٔ من شرمساری میبردنیست جز افسوس در کف، خانهپرداز مرا
از نوازش، منت روی زمین دارد به منچرخ سنگیندل زند گر بر زمین ساز مرا
میکِشم تهمتِ سجّادهی تَزویر از خَلقگرچه فرسوده شد از بارِ سَبو، دوش، مَرا
مرا ز کوی خرابات، پای رفتن نیستمگر به خانه برد محتسب به دوش، مرا
چنان ز تنگی این بوستان در آزارمکه صبح عید بود روی گلفروش مرا
گر بدانی چه قدر تشنهٔ دیدار توامخواهی آمد عرقآلود به آغوش، مرا
شب زلف سیه افسانهٔ خوابم شده بودساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا
نکرده بود تماشا هنوز قامت راستکه شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا
اگر تپیدن دل ترجمان نمیگردیدکه میشناخت درین تیره خاکدان غم را؟
عشق سازد ز هوس پاک، دل آدم رادزد چون شحنه شود، امن کند عالم را
کی سبکباری ز همراهان کند غافل مرا؟بار هر کس بر زمین ماند، بود بر دل مرا
هر که میبیند چو کشتی بر لب ساحل مرامینهد از دوش خود، بار گران بر دل مرا
چه حاجت است به رهبر که گوشهٔ چشمشکشد چو سرمه به خویش از هزار میل مرا
از عزیزانِ جهان، هرکَس به دولت میرسدآشنایی میشود از آشنایان کم، مَرا
دل چو رو گَردانْد، بَرگرداندنِ او مشکل استرویِ دل تا بَرنَگَردیدهست، بَرگَردان مَرا
شور و غوغا نَبُوَد در سَفَرِ اهلِ نظرنیست آوازِ دَرا، قافلهی شبنم را
حِرصی که داشتم به شِکارِ پَریرُخانچون باز، بیش شد ز نظردوختن، مَرا
در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاهبا دو چشم بسته میباید سفر کردن مرا
با چُنین سامانِ حُسن، ای غنچهلب، انصاف نیستاز برای بوسهای خون در جِگر کَردن، مَرا