دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
صورتِ حالِ جهان زَنگیّ و من آیینهامجُز کُدورت نیست حاصل از دلِ روشن، مَرا
خون هزار بوسه به دل جوش میزنداز دیدن حنای کف پای او مرا
خضر آورد برون ز سیاهی گلیم خویشای عقل واگذار به سودای او مرا
میداشت کاش حوصلهٔ یک نگاه دورشوقی که میبرد به تماشای او مرا
صد کاسه خون اگر چه کشیدم درین چمنزردی نرفت چون گل رعنا ز رو مرا
چو گردباد به سرگشتگی برآمدهامنمیرود دل گمره به هیچ راه مرا
هزار لطف طمع داشتم ز سادهدلینکرد چشم تو ممنون به یک نگاه مرا
آشنایی به کسی نیست درین خانه مرانظر از جمع به شمع است چو پروانه مرا
کو عشق تا به هم شکند هستی مراظاهر کند به عالمیان پستی مرا
تا آتش از دلم نکشد شعله چون چنارباور نمیکنند تهیدستی مرا
چون فلاخن کز وصال سنگ دستافشان شودمیدهد رطل گران از غم سبکباری مرا
با دل بی آرزو، بر دل گرانم یار راآه اگر میبود در خاطر تمنایی مرا
غم عالم فراوان است و من یک غنچهدل دارمچه سان در شیشهٔ ساعت کنم ریگ بیابان را؟
اگر تو دامن خود را به دست ما ندهیز دست ما نگرفته است کس گریبان را
چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاریکه آزادی کند دلگیر، اطفال دبستان را
بنه بر طاق نسیان زهد را چون شیشهٔ خالیدرین موسم که سنگ از لاله جام آورد مستان را
به هشیاران فشان این دانهٔ تسبیح را زاهدکه ابر از رشتهٔ باران به دام آورد مستان را
مکرر بود وضع روز و شب، آن ساقی جانهاز زلف و عارض خود، صبح و شام آورد مستان را
چو شد زَهر، عادت، مَضرَّت نبخشدبه مرگْ آشنا کُن، بهتدریج، جان را
ز زندگی چه به کرکس رسد جز مردار؟چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟
زِ جسم، جانِ گُنَهکار را، مَلالی نیستکه: دلپذیر کُنَد، بیمِ قتل، زندان را
ز گریه ابر سیه میشود سفید آخربس است اشک ندامت سیاهکاران را
از آن ز داغ نهان پرده برنمیدارمکه دست و دل نشود سرد، لالهکاران را
نسیم ناامیدی بد ورق گرداندنی داردمکن نومید از درگاه خود امیدواران را