دفتر شعر
۱۵۴۲ شعر در این دفتر
تیشه فرهاد گردیده است هر مو بر تنمتا ازان معشوق شیرینکار دور افتادهام
با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق منبر سر ره چون کلید اهل فال افتادهام
هیچ کس را دل نمیسوزد به من چون آفتابگرچه از بام بلند آسمان افتادهام
ز سردمهری احباب، در ریاض جهانتمام برگ سفر چون گل خزان زدهام
کسی به خاک چو من گوهری نیندازدبه سهواز گره روزگار وا شدهام
به پای قافله رفتن ز من نمیآیدچو آفتاب به تنها روی برآمدهام
چو بید اگر چه درین باغ بی برآمدهامبه عذر بی ثمری سایه گستر آمدهام
همان به خاک برابر چو نور خورشیدماگرچه از همه آفاق بر سر آمدهام
چون قلم، شد تنگ بر من از سیهکاری جهاننیست جز یک پشت ناخن، دستگاه خندهام
بر زمین ناید ز شادی پای من چون گردبادتا خس و خاشاک هستی را به هم پیچیدهام
از حریم قرب، چون سنگم به دور انداخته استچون فلاخن هر که را بر گرد سر گردیدهام
سالها در پرده دل خون خود را خوردهامتا درین گلزار چون گل یک دهن خندیدهام
مرد مصاف در همه جا یافت میشوددر هیچ عرصه مرد تحمل ندیدهام
بر روی نازبالش گل تکیه میکندعاشق به شوخ چشمی شبنم ندیدهام
حسن در زندان همان بر مسند فرماندهی استمن عزیز مصر را در وقت خواری دیدهام
از جور روزگار ندارم شکایتیاین گرگ را به قیمت یوسف خریدهام
از بس که بی گمان به در دل رسیدهامباور نمیکنم که به منزل رسیدهام
دیدن یک روی آتشناک را صد دل کم استمن به یک دل، عاشق صد آتشین رخسارهام
غم به قدر غمگسار از آسمان نازل شودزان غم من زود آخر شد که بی غمخوارهام
با گرانقدری سبک در دیدههایم چون نمازبا سبکروحی به خاطرها گران چون روزهام
خشکسال زهد نم در جوی من نگذاشته استتشنه یک هایهای گریه مستانهام
سودای زلف، سلسله جنبان گفتگوستکوته نمیشود به شنیدن فسانهام
در مذاق من، شراب تلخ، آب زندگی استشیشه چون خالی شد از من، پر شود پیمانهام
نومید نیم از کرم پیر خراباتدر بحر شکستهست سبو همچو حبابم